تاريخ : | | نویسنده :
تاريخ : | | نویسنده :
تاريخ : | | نویسنده :
 

 

 

 

هنوزم عاشق کلاه قرمزی ام؛


عاشق؛پسرخاله کلاه قرمزیم...دیدی رفته بود يك کیک مسموم رو تنهایی خورده

بود...تا بقیه مریض نشن!!بهش گفتن:خب چراننداختی دور؟گفت خب مورچه ها

میخوردن.... به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد.....!یادش بخیر


برچسب‌ها: هنوزم عاشق کلاه قرمزی ام؛

تاريخ : | | نویسنده :
تاريخ : | | نویسنده :

برچسب‌ها: کارو

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده :

برچسب‌ها: ؛عصيان

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده :
به نام زوزهای به یاد ماندنی
دلم گرفته از این دنیا مرا ببر ای دوست به شهر آرزوها به کوچه های کودکی سرزمین خاطره ها مر ببر به مهربانی دلها دلم گرفته از آدمک های مرا ببر به دیروز دلم گرفته از دنیا چه سوزی دارد ندای طبل تنهایی خدایا به سوز اه سینه ام وباران دیدگانم دست های تنهایی مرا بگیر که جز تو همدمی برای روزهای پاییز ندارم این جسم من از خاک است هم خاک شود روزی این نام من هم زوزی پاک شود روزی
گر خوب را خواهی این خط مر خوانی شای تو کنی یاد غمناکم
فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شود
همیشه به یادتم
آرزومند آرزوهات

روزی بر تخته سنگی نشته بودم کبوتری آمد و گفت بنویس گفتم قلم دفتر جرمی ندارم گفت استخونت برای قلم قلبت برای دفتر خونت برای جوهر گفتم حالا که استخوانم شد قلم قلبم شد دفتر خونم شد جوهر به او بگو دوستت دارم

دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند
دوست دارم بنگ باشم لوتیان دودم کنند


برچسب‌ها: به نام زوزهای به یاد ماندنی

تاريخ : | | نویسنده :
شعر  ای وطن


فواد حجازی
تنظیم:فواد حجازی
ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا برخاک تو روی نیاز
ای کویر توبهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من
ای ز توهستی گرفته ریشه ام
نیست جزاندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیرانداختن
دست بهرامی به شیرانداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی ورستم بر ا وپا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز  به خواب
مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازن سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشتو نهر را
بازگرداندند خرمشهر را
ای وطن ای مادر ایران من
مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من
هر وجب ازخاک تو ناموس من
ای دریغ ازتو که ویران بینمت
بیشه راخالی زشیران بینمت
خاک تو گر نیست جان من مباد
زنده دراین بوم و بر یک تن مباد
وطن یعنی همه آب وهمه خاک
وطن یعنی همه عشق وهمه پاک
به گاه شیرخواری گاه واره
به دور درد پیری عین چاره
وطن یعنی پدر مادر نیاکان
به خون وخاک بستن عهد وپیمان
وطن یعنی هویت اصل ریشه
سر آغاز  و  سر انجام وهمیشه
ستیغ و صخره  و  دریا وهامون
ارس؛ زاینده رود؛ اروند ؛کارون
وطن یعنی سرای ترک ؛ با پارس
وطن یعنی خلیج تاابد فارس
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرما به فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار ازعشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته حال ؛فردا
تمام سهم یک ملت  ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جایعنی ایران
وطن یعنی رهایی ز آتشو خون
خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث جان زال و بال سیمرغ
سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت رابه جان ارزان خریدن
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را زخرمشهر راندن
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار ازعشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت زدنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جایعنی ایران


برچسب‌ها: شعر ای وطن

تاريخ : | | نویسنده :
خداوندگارا!
تو فرسنگها دوري از خاك دوري
تو درد من خاك بر سر چه داني ؟
جهاني هوس مرده خاموش و بيكس
در اين بينفس ناله آسماني ...
ز  روز تولد همه هر چه ديدم
همه هر كه ديدم تبه بود و جاني
طفوليتم بر جواني چه بودي
كه تا بر كهولت چه باشد جواني !
روا كن به من شر مرگ سيه را
كه خيري نديدم از اين زندگاني!
مگر از پس مرگ – روز قيامت
خلاصم كن زين شب جاوداني!
بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم
چسام بينمت تا چنانم نداني؟
نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت
نه بهر پذيرايي ات آشياني!
چه بهتر كه محروم سازم تو را من
ز ديدار خويش و از اين ميهماني
مبادا كه حاشا نمائي بخجلت
كه پروردگار لتي استخواني !
خداوندگارا !
تو ميداني آخر ، چرا بي محابا
سيه پرده شم رو را نديدم !
مرا ز آسمان تو باكي نباشد
كه خون زمين مي طپد در وريدم !
من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي
ببال شرف در هوا  مي پريدم !
حيات دو صد مرغ بي بال وپر را
برغم هوس – از هوي مي خريدم
بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :
بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !
بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي
بيكرنگي از جاي  خود ميپريدم !
من آن شاعر سينه بدريده هستم
كه عشق خود از مرگ  مي آفريدم !
چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم
ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!
ولي ناخلف باشم از ديده باشي
كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !
ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم
ز روز ازل راه خود را گزيدم


برچسب‌ها: خداوندگارا

تاريخ : | | نویسنده :


واقعیت رویای من است
واقعیت خواب های من است

خون رویای من است
برگ ترازسبز ؛ سبزتر ازبرگ

که باتشنه تلکسی خبرگزاری ها
خنجرکلمات روزنامه نمیریزد

واقعیت رویای من است
آنجا هیچ کس نمیداندکه سیلی(کتک) چیست؟

وچاقو
شرمنده ی تیغیش نه!

درخیالبافی ذهن من
ترورنمی شودلبخند زد

کشته نمیشودسهراب
در زانوان پیر؛ پیرمردی رفته است لبخند

تکه های تن من هرکه میمیرد
در اخبار  رادیو به صحفه ی تلویزیون

آفریقا(آسیای دور) درجواب های من
باز میگردد به گهواره گریز
آنها بزرگ میشوند
درخوابهای من
به مدرسه می روندوآب می خوانندوانار
درخوابهای من و درخت اناری دوباره می روید ازکتاب که مانده روی برف آنها درخانه های ساده بچه دار میشوندوروزی برسپیدساده؛ بستری ساده ؛کنار مردمی؛ساده اما دریغ واقعیت؛نه خوابهای من است,,
نه رویاهای تو نه خیالبافی من نه آرزوی تو همین طوری که گاهی روزنامه می خوانی وگاه شعرمرا,,,

بیژن نجدی


برچسب‌ها: بیژن نجدی

تاريخ : | | نویسنده :
باز باران با ترانه
شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟
نمی فهمم چرا مردم
 نمی فهمند...
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای لذتش زیباست؟
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی دانم..
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست...
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم,,,
یاد آرد آن روز باران را
یادم آرد مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، تا برای نان
یادم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من
 کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم ؛زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدلی کم دارد



تاريخ : | | نویسنده :

 ﺷﮑﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﺎﻥ ،ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﻫﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﻣﺴﺌﻮﻝ
ﺑﺪﺍﻥ . ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮﺍﻧﺪ.
ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻭ ﭘﯿﺮﻭ، ﺭﯾﺎﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ .ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ . ﺭﻫﺒﺮ ﻭ
ﻣﺮﺟﻊ ﻭﺭﺋﯿﺲ ﺑﺎﻃﻞ ﺍﺳﺖ
  ﺧﺪﺍ ﻭ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ . ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ.
ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻭ ﻣﻠﯿﺖ ﻭ ﺳﻨﺖ ﺷﮏ ﮐﻦ .ﺍﯾﻨﻬﺎ
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺁﺩﺍﻣﺴﻨﺪ ﻭﻧﻪ ﻏﺬﺍ
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ،ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ
ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯽ
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ،ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﻻﯾﻘﻨﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺪﻩ
ﭘﺎﺳﺦ ﺳﯿﻠﯽ ،ﻣﺸﺖ ﺍﺳﺖ .
    .ﺗﻨﻬﺎ ﺿﻌﯿﻔﺎﻥ ﺭﺣﯿﻤﻨﺪ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﮐﻦ،ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻓﺖ
ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﺮﻭﺩ.
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﯾﺶ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻃﺮﺍﻓﺖ ﻣﺘﻌﻬﺪ ﺑﺎﺵ
ﻭﺑﯿﺶ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ.
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﺮﯾﻒ ﺗﺮ ﻭﺑﺮﺗﺮ ﻣﭙﻨﺪﺍﺭ.
ﻣﯿﺎﻥ ﺫﻟﺖ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻣﺮﺯ ﺑﺎﺭﯾﮑﯽ ﺳﺖ. ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﯾﻦ
ﮔﻨﺎﻩ ،ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ
   ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﮏ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﺕ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ . ﺑﻪ ﻫﻤﻪ
ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻩ،ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﮑﺶ.
ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ . ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻢ. ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺨﻮﺭ،ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺨﻮﺍﺭ ﮐﻦ.
ﻫﯿﭻ ﺯﻧﯽ ﻻﯾﻖ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺵ ﺧﻮﺍﺭ ﺷﻮﯼ.
ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﯼ ﻻﯾﻖ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﻣﺤﺒﺖ
ﺍﺵ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ.
ﺑﺎ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺑﻠﻪ ،ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﻭ ﺑﯽ ﺍﺩﺏ ﺑﺎﺵ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺗﺮﯾﻦ،ﭘﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻏﺮﯾﺰﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻨﺪ .ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺑﺪﺍﺭ
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﮐﻨﺪ . ﺩﺭ ﻏﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﯾﺎ
ﺿﻌﯿﻔﯽ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ
ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻓﺮﺩﺍﯾﻨﺪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ
ﮐﻮﭼﮏ، ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻓﺮﺩﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺍﮔﺮ ﺗﻮﺭﺍ ﺿﻌﯿﻒ
ﮐﻨﻨﺪ،ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﻨﺪ
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ . ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ،ﺡ
ﺩﺱ ﺑﺰﻥ .ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺪﺱ ﺯﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ.
ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺵ،ﺩﺭ ﺑﻦ ﺑﺴﺖِ ﺳﻮﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎ ﻧﯿﺶ ﺧﻮﯾﺶ
ﺑﻤﯿﺮ
   ﺷﺎﻫﯿﻦ ﺑﺎﺵ ،ﺩﯾﺪﻩ ﺷﻮ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ. ﻻﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮ
ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺴﺎﺯ.
ﺳﮕﺮﮒ ﺑﺎﺵ . ﺩﺷﻤﻦ ﺭﺍ ﺑﺪﺭ . ﺩﻭﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻠﯿﺲ.
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﺎﺵ . ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﭘﺎﺭﺱ
ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﯾﮏ "ﺷﺮ" ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺑﺎﺷﺪ .ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪﺍﺯ ﺁﻥ
ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ .ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .ﺍﮔﺮ
ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺮﻭﯾﺞ ﺩﻫﺪ .ﺍﮔﺮ ﺗﺮﻭﯾﺞ ﺩﺍﺩ ﺍﺣﻤﻖ ﺍﺳﺖ.
   ﻓﺮﻭﺗﻨﺎﻥ ﯾﺎ ﻓﺮﯾﺒﮑﺎﺭﻧﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺿﻌﻔﺎ . ﻣﻐﺮﻭﺭ
ﺑﺎﺵ . ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ ﻧﺒﺎﺵ . ﻣﺪﻋﯽ ﺑﺎﺵ،ﻣﺘﻈﺎﻫﺮ ﻧﺒﺎﺵ.
ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻴﻔﻴﺖ ﻭ ﻛﻤﻴﺖ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﺖ ﺑﺴﻨﺞ.
ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺣﻘﻴﺮ ﺑﻬﺘﺮﻧﺪ.
ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺛﺎﺑﺖ ﺍﺳﺖ: ﻫﯿﭻ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﻧﯿﺴﺖ



تاريخ : | | نویسنده :

تو همانی که می اندیشی

کوه بلندی بودکه لانه عقابی
با چهار تخم،بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزلهای کوه را به لرزه در آورد
وباعث شد که یکی
از تخم ها ازدامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای
 رسید که پراز مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس هامی دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ
پیری  داوطلب شد تاروی آن بنشیند وآن را گرم نگهدارد تاجوجه به دنیابیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایرجوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کردکه چیزی جز یک جوجه خروس نیست.او
زندگی وخانواده اش را دوست داشت اماچیزی از درون
او فریاد می زد

که تو بیش از این هستی.
تا
این که یک روزکه داشت درمزرعه بازی می کرد متوجه چندعقاب شد که درآسمان اوج میگرفتند و پروازمی کردند. عقاب
آهی کشید و گفت:ای کاش من هم میتوانستم مانندآنها پرواز کنم.
مرغ و خروس هاشروع کردند به خندیدن وگفتند: توخروسی و یک خروس هرگز نمیتواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردندخیره شده بود ودر آرزوی پروازبه سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت بهاو می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باورکرد.
بعد از مدتی او دیگر به پروازفکر نکرد ومانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد ازسالها زندگی خروسی، از دنیارفت.
تو همانی که میاندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تویک عقابی ؛به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ وخروسهای اطرافت فکر نکن


برچسب‌ها: تو همانی که می اندیشی


نامه فریدون فرخزاد به یک فاحشه

اندیشیدن به تو
رسم، و گفتن ازتو ننگ است!
اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!
…چه گناه کبیره ای…!
میدانم که میدانی همه تو را پلید می دانند،
من هم مانند همه ام
راستی روزی!
از خودت پرسیدی چرا اگر درسرزمین من وتو،
زنی زنان گی اش
را بفروشد که نان در بیارد
رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
اما اگر همان زن کلیه اش رابفروشد تا نانی بخرد
و یا شوهرزندانی اش آزادشود این«ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابرنان ننگ است…
بفروش ! تنت راحراج کن…
من در دیارم کسانی را دیدم
که دین خدا راچوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر؛ که اگر
میفروشی ازتن میفروشی
نه از دین .
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذرحرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد ازافطار کار میکنی،
محرم ؛تعطیلی...(فاحشه گری نمیکنی)
من از آن میترسم که روزی باظاهری عالمانه،
جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد رابساط کنم،
غسل هم نکنم،
چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،
پیش از افطار وپس از افطارمشغول باشم،
محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه !!
دعایم کن...



تاريخ : | | نویسنده :
   ﻗﻠﻤﺮو دزدان

 ﻧﻮﻳﺴﻨﺪه :ﻛﺎﻟﻮﻳﻨﻮ اﻳﺘﺎﻟﻮ   

ﺳﺮزﻣﻴﻨﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺮدﻣﺶ دزد ﺑﻮدﻧﺪ   . ﺷﺒﻬﺎ ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﺷﺎه ﻛﻠﻴﺪ و ﭼﺮاغ دﺳﺘﻲ دزدي اش را ﺑﺮﻣـﻲ داﺷـﺖ و ﻣﻲ رﻓﺖ ﺑﻪ دزدي ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ اش  در ﺳﭙﻴﺪه ﺳﺤﺮ ﺑﺎزﻣﻲ ﮔﺸﺖ، ﺑﻪ اﻳﻦ اﻧﺘﻈﺎر ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ ي ﺧﻮدش  ﻫﻢ ﻏﺎرت ﺷـﺪه ﺑﺎﺷﺪ  . و ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ راﺑﻄﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ   ﻫﻢ ﺧﻮب ﺑﻮد و
ﻛﺴﻲ ﻫﻢ از ﻗﺎﻋﺪه ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﻲ ﻧﻤﻲ ﻛﺮد  . اﻳـﻦ از آن ﻣـﻲ دزدﻳـﺪ وآن از دﻳﮕﺮي و ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮر ﺗﺎ آﺧـﺮ و آﺧـﺮي ﻫـﻢ از اوﻟـﻲ .  ﺧﺮﻳـﺪ و ﻓـﺮوش در آن ﺳـﺮزﻣﻴﻦ ﻛﻼﻫﺒـﺮداري ﺑـﻮد، ﻫـﻢ ﻓﺮوﺷﻨﺪه و ﻫﻢ ﺧﺮﻳﺪار ﺳﺮ ﻫﻢ ﻛﻼه ﻣﻲ ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ           دوﻟﺖ ﺳﺎزﻣﺎن ﺟﻨﺎﻳﺘﻜﺎراﻧﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﺮدم را ﻏﺎرت ﻣﻲ ﻛﺮد و ﻣـﺮدم ﻫﻢ ﻓﻜﺮي            ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ﺟﺰ ﻛﻼه ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺳﺮ دوﻟﺖ، ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲ ﻫﻴﭻ ﻛﻢ و ﻛﺎﺳﺘﻲ ﺟﺮﻳـﺎن داﺷـﺖ و ﻏﻨـﻲ و ﻓﻘﻴﺮي وﺟﻮد ﻧﺪاﺷﺖ  . ﻧﺎﮔﻬﺎن   ( ﻛﺴﻲ ﻧﻤﻲ داﻧﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ) در آن ﺳﺮزﻣﻴﻦ آدم درﺳﺘﻲ ﭘﻴﺪا ﺷﺪ           . ﺷب ها ﺑﻪ ﺟﺎي ﺑﺮداﺷـﺘﻦ ﻛﻴـﺴﻪ و ﭼـﺮاغ دﺳﺘﻲ و ﺑﻴﺮون زدن از ﺧﺎﻧﻪ، در ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎرمان ﺑﺨﻮاﻧﺪ ﺳﻴﮕﺎر ﺑﻜﺸﺪ و..  .   دزدﻫﺎ ﻣﻲ آﻣﺪﻧﺪ و ﻣﻲ دﻳﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﭼﺮاغ روﺷﻦ اﺳﺖ و راﻫﺸﺎن را ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و ﻣﻲ رﻓﺘﻨﺪ  . زﻣﺎن ﮔﺬﺷﺖ . ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮاي او روﺷﻦ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺨﺘﺎر اﺳﺖ زﻧﺪﮔﻲ اش را ﺑﻜﻨﺪ و ﭼﻴﺰي ﻧﺪزدد، اﻣﺎ اﻳﻦ دﻟﻴـﻞ ﻧﻤﻲ ﺷﻮد ﭼﻮب ﻻي ﭼﺮخ دﻳﮕﺮان ﺑﮕﺬارد، ﺑﻪ ازاي ﻫﺮ ﺷﺒﻲ ﻛﻪ او در ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻮاده اي در ﺻﺒﺢ ﻓﺮدا ﻧﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﺳﻔﺮه ﻧﺪاﺷﺖ  ﻣﺮد ﺧﻮب در ﺑﺮاﺑﺮ اﻳﻦ دﻟﻴﻞ، ﭘﺎﺳﺨﻲ ﻧﺪاﺷﺖ ﺷﺒﻬﺎ از ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮون ﻣﻲ زد و ﺳﺤﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﻲ ﮔﺸﺖ، اﻣﺎ ﺑـﻪ دزدي ﻧﻤﻲ رﻓﺖ  آدم درﺳﺘﻲ ﺑﻮد و ﻛﺎرﻳﺶ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ ﻛﺮد      . ﻣﻲ رﻓﺖ و روي ﭘﻞ ﻣﻲ اﻳﺴﺘﺎد و ﺑﺮ ﮔـﺬر آب در زﻳـﺮ آن ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ .و ﺑﺎزﻣﻲ ﮔﺸﺖ و ﻣﻲ دﻳﺪ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ اش ﻏﺎرت ﺷﺪه   . ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮد ﺧﻮب در ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد، ﺑﻲ ﻏﺬا و بدون هیچ ﭘﻮلی  اﻣﺎ اﻳﻦ را ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﮔﻨﺎه از ﺧﻮدش ﺑﻮد رﻓﺘﺎر او ﻗﻮاﻋﺪ ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺑﻪ ﻫﻢ رﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮد او
. ﻣﻲ ﮔﺬاﺷﺖ ﻛﻪ از او ﺑﺪزﻧﺪ و ﺧﻮد ﭼﻴـﺰي ﻧﻤـﻲ دزدﻳـﺪ  . در اﻳﻦ ﺻﻮرت ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺳﭙﻴﺪه ﺳﺤﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻲ آﻣﺪ و ﺧﺎﻧﻪ اش را دﺳﺖ ﻧﺨﻮرده ﻣﻲ ﻳﺎﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ اي ﻛﻪ ﻣـﺮد ﺧﻮب ﺑﺎﻳﺪ ﻏﺎر ﺗﺶ ﻣﻲ ﻛﺮدﭼﻨﻴﻦ ﺷﺪ ﻛﻪ آﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ
 ﻏﺎرت ﻧﺸﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ﭘﺲ از زﻣﺎﻧﻲ ﺛﺮوت اﻧﺪوﺧﺘﻨﺪ و دﻳﮕـﺮ ﺣـﺎل و ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﻪ دزدي رﻓﺘﻦ را ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ و از ﺳﻮي دﻳﮕﺮ آﻧـﺎﻧﻲ ﻛـﻪ
ﺑـﺮاي دزدي ﺑـﻪ ﺧﺎﻧـﻪ ﻣـﺮد ﺧـﻮب ﻣـﻲ آﻣﺪﻧـﺪ، ﭼﻴـﺰي      ﻧﻤﻲ ﻳﺎﻓﺘﻨﺪ و ﻓﻘﻴﺮﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ     در اﻳﻦ زﻣﺎن ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﻋﺎدت ﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ روي ﭘﻞ ﺑﺮوﻧﺪ و ﮔـﺬر آب را در زﻳﺮ آن ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻨﻨﺪ .ﻛﺮد و اﻳﻦ ﻛﺎر ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺑﻲ ﺑﻨﺪ و ﺑﺴﺖ ﺗﺮ  .ﺷﺪﻧﺪ زﻳﺮا ﺧﻴﻠﻲ ﻫﺎ ﻏﻨﻲ و ﺧﻴﻠﻲ ﻫﺎ ﻓﻘﻴﺮﺗﺮ ﺣﺎﻻ ﺑﺮاي ﻏﻨﻲ ﻫﺎ روﺷﻦ ﺷﺪه ﺑﻮد ﻛﻪ اﮔﺮ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﻪ روي ﭘﻞ ﺑﺮوﻧﺪ، ﻓﻘﻴﺮ ﺧﻮاﻫﻨـﺪ ﺷـﺪ ﻓﻜـﺮي ﺑـﻪ ﺳﺮﺷـﺎن زد : ﺑﮕﺬار ﺑﻪ ﻓﻘﻴﺮﻫﺎ ﭘﻮل ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺗﺎ ﺑﺮاي ﻣﺎ ﺑﻪ دزدي ﺑﺮوﻧﺪ ﻗﺮاردادﻫﺎﺗﻨﻈﻴﻢ ﺷﺪ، دﺳﺘﻤﺰد و درﺻـﺪ ﺗﻌﻴـﻴﻦ ﺷـﺪ     و اﻟﺒﺘـﻪ دزد (ﻣﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ دزد ﺧﻮاﻫﺪ )ﻛﻨﺪ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﺪ ﺗﺎ ﻛﻼﻫﺒﺮداري  .ﻣﺜﻞ اﻣﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﭘﻴﺶ ﻏﻨﻲ ﻫﺎ ﻏﻨﻲ ﺗﺮ و ﻓﻘﻴﺮﻫﺎ ﻓﻘﻴﺮﺗﺮ .   
ﺑﻌﻀﻲ از ﻏﻨﻲ ﻫﺎ آﻧﻘﺪر ﻏﻨﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﻛﻪ دﻳﮕﺮ ﻧﻴﺎز ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ دزدي ﻛﻨﻨـﺪ ﻳـﺎ ﺑﮕـﺬارد ﻛـﺴﻲ ﺑﺮاﻳـﺸﺎن ﺑـﺪزدد ﺗـﺎ ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ ﺑﺎﻗﻲ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ  اﻣﺎﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ دﺳﺖ از دزدي ﺑﺮﻣﻲ داﺷﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻴﺮ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ، زﻳﺮا ﻓﻘﻴﺮان از آﻧﻬﺎ ﻣﻲ دزدﻳند  . ﺑﻌـﺪ ﺷﺮوع ﻛﺮدﻧﺪ ﺑﻪ پول دادن ﺑﻪ ﻓﻘﻴﺮﺗﺮﻫﺎ ﺗﺎ از ﺛﺮوﺗﺸﺎن در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻓﻘﻴﺮﻫﺎ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﭘﻠـﻴﺲ ﺑـﻪ وﺟـﻮد آﻣـﺪ و زﻧـﺪان را ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ  . و ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻲ ﭘﺲ از ﻇﻬﻮر ﻣﺮد ﺧﻮب، دﻳﮕﺮ ﺣﺮﻓﻲ از دزدﻳﺪن و دزدﻳـﺪه ﺷـﺪن در ﻣﻴـﺎن  ﻧﺒﻮد، ﺑﻠﻜﻪ ﺗﻨﻬﺎ از ﻓﻘﻴﺮ و ﻏﻨﻲ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﺪ ه در ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﺎن ﺑﻮدﻧﺪ    . ﻣﺮد ﺧﻮب، ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮد ﺑﻮد و ﺧﻴﻠﻲ زود در ﮔﺬﺷﺖ


برچسب‌ها: ﻗﻠﻤﺮو دزدان

تاريخ : | | نویسنده :

روزی صبح؛ شادی ؛خرم  و سرحال از خواب بیدار شد و آمد داخل حیاط خانه تا ورزش کند؛ بعد از چند حرکت کششی ناگهان چشمانش به یک لارو بود که میخواست از پیله آزاد شود ولی نمیتوانست همان طور که به دقت خوب نگاه میکرد با خود اندیشید که بهتر است کمکش کند! رفت داخل آشپزخانه و چاقوی تیزی برداشت و بازگشت که با خود اندیشید که بهتر است چیکار کنم! گفت خب بهش کمک میکنم و باچاقو پیله را پاره کرد..
اما...
او اشتباه کرد زیرا لارو یکی ازمراحل زندگی اش این است که با فشار از پیله بیرون بیاد تا ناقص نشود!! اما آن جوان...

نتیجه اخلاقی؛ انسان برای این که زندگی خوبی داشته باشه باید اولش سختی بکشه این یک قانونه! قانون زندگی دنیا در حال گذر است پس تو هم باهاش حرکت کن اگر الان با باهاش حرکت نکنی فردا باید بدوی و چون فقط خودت میدوی به دنبال زندگی آن وقت است که تنها هستی! وتنها بودن راهی بجز نابودی نداره حرکت کن تا به اجبار حرکت نکنی...



تاريخ : | | نویسنده :
فروهر

 

نیاکان ما از چند هزار سال پیش عقیده داشتند که هر انسان زنده از پنج جزء «تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Farvahar)» سرشته شده که پویندگی و بالندگی انسان از کوشش و جوشش آن ها است.

1- تن: همه ی اعضای بدن منهای نیروی زیستن را تن می گویند که پس از مرگ از بین می رود.

2- جان: جان که نیروی زندگانی است، جنبش و کار تن را به همراه می آورد و با مرگ انسان، جان از بین می رود.

3- روان: همه ی اندیشه ها، گفتارها و کردارها از آن سر می زند و اراده و اختیار کامل دارد که راه نیک را برگزیند یا راه بد را.

4- وجدان: بازدارنده ی انسان از کارهای بد است و توبه و ندامت از دلایل وجود وجدان است.

5- فروهر: والاترین گوهر وجودی انسان است که پیش از بدنیا آمدن او وجود داشته و پس از مرگ به عالم ملکوت یعنی همان جایی که به آن تعلق داشته باز می گردد.

فروهر از دو واژه «فره» به معنی جلو، پیش و «وهر» به معنی برنده، کشنده درست شده است. امروزه این نگاره بین زرتشتیان نمایانگر شکل فروهر است و به عنوان نشانواره ی دین زرتشتی بکار می رود. نقش فروهر بر تمام آثار باستانی تخت جمشید و آرامگاه های شاهان هخامنشی (بجز کوروش کبیر) و در بالای همه ی سنگ نوشته ها، به عنوان نماد دولت هخامنشی وجود دارد.

این نگاره که بسیار پر معناست، دارای مفهوم های فلسفی ژرفی است و هر قسمت از نگاره ی فروهر یادآور ارزش و اهمیت فروهر در زندگی است:

 

فروهر

 

- سر: سر فروهر به گونه ی مردی پیر و سالخورده است تا با دیدن آن به یاد آوریم که فروهر مانند بزرگان و افراد پیر که دارای تجربه و دانش فراوانی هستند، ما را راهنمایی می کند.

- دست ها: دست راست فروهر به سوی بالاست از این رو همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم و او را نیایش کنیم. در دست چپ فروهر حلقه ای قرار دارد که بیانگر شیفته بودن دل و جان به اهورامزدا است زیرا دست چپ به قلب نزدیک تر است و همچنین بیانگر عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته می شود و انسان باید همیشه خدای یکتا را ستایش کند و او را ناظر بر کارهای خود بداند. مورخین حلقه های ازدواجی که زن و شوهر به یکدیگر می دهند را برگرفته از همین حلقه می دانند زیرا زن و شوهر با دادن حلقه به یکدیگر، عهد و پیمان می بندند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند.

- بال ها: بال های فروهر باز است. چون با دیدن بال های باز، ذهن انسان متوجه پرواز شده و به یاد می آورد که فروهر او را به سوی پیشرفت و سربلندی راهنمایی می کند. همچنین هر بال خود دارای سه بخش است که نشانه ی دستور جاویدان زرتشت یعنی: اندیشه نیک، گقتار نیک و کردار نیک بوده و ما با دیدن این سه بخش آگاه می شویم که هرگونه پیشرفتی باید از راه درست یعنی به وسیله ی اندیشه و گفتار و کردار نیک انجام شود.

- دایره میان شکل: دایره خطی است منحنی که از هر نقطه ی آن شروع کنیم باز به همان نقطه خواهیم رسید. این دایره در میان فروهر، نشان دهنده ی روزگار بی پایان است. به این معنی که هر عمل و کرداری که در این زندگی (روی دایره) صورت گیرد نتیجه ی آن در همین دنیا به انسان بازمی گردد و اثر آن باقی خواهد ماند و در جهان دیگر روان از پاداش یا جزای آن برخوردار خواهد شد.

- دامن: دامن فروهر از سه قسمت به وجود آمده که نشانه ی اندیشه و گفتار و کردار بد است. از مشاهده ی این سه بخش درمی یابیم که همواره باید اندیشه و گفتار و کردار بد را به زیر افکنده، پست و زبون سازیم. (همان طور که دامن در زیر قرار دارد).

- دو رشته ی آویخته: این دو رشته نشانه ی سپنتامینو (مینوی خوب) و انگره مینو (مینوی بد) است که همیشه ممکن است در اندیشه ی انسان ظاهر شوند. وظیفه ی هر زرتشتی این است که خوبی را در اندیشه ی خود قرار داده و بدی را از آن دور کند (نیک بیندیشد).

 

گرداورنده: حسین حسینی پناه


برچسب‌ها: فروهر

رویدادهای مهم درتاریخ امپراطوری ایران

  قبل از میلاد مسیح

حدود۲۰۰۰تا۳۲۰۰سال

فرهنگ سومری ها بر دره های رودخانه ای بین النهرین
حاکم میشود

حدود۱۰۰۰تا۱۱۰۰سال

چادر نشینان آریایی مرکزی؛
نیاکان مادها؛وپارسیان؛ به سوی ایران سرازیر شدنند

 حدود سال885

آشوریان به سرعت بر  خاورمیانه نزدیک میشودو تسلط پیدا میکنند؛

سال625

کیاکسار(هوخشتره) دوم بر تخت ماد  می نشیند؛ وارتش را گسترش میدهد و به سازماندهی مجدد آن میپردازد

سال612

نیروی مرکب(گروه ها) از مادها؛و بابلیان؛نینوا پایتخت آشور را تاراج میکنند؛
و باعث سقوط امپراطوری آشور میشود؛

حدودسال529

کورش دوم پارسی که بعدها به نام کورش بزرگ لقب میگیرد چشم به جهان گشود

 حدود سال558

کوروش دوم یا همان کورش بزرگ فرمانده پارس میشود

حدودسال550

کوروش پس از سه سال نبرد؛
اکباتان؛پایتخت؛ماد را تسخیر میکند؛

حدودسال546

کوروش بزرگ به لیدی حمله میکند؛و پایتخت آن که سارد بود به تصرف خود در می آورد
از این پس یونانیان؛شهرهای؛ایونیه؛منطقه ی مرزی  دریای اژه؛ در برابر کوروش بزرگ سربه تسلیم در می آورند؛
و یا به طور کلی میتوان گفت اولین خط و نشان ایران و یونان بود؛و اولین جنگ ایران و یونان به طور رسمی و مهم بود

سال522

در ماه مارس(اسفند)فردی شیاد(ظالم)ادعا میکند که بردیا پسر کوچک کوروش است
اما کمبوجیه قبلا بردیا را کشته بود؛
و همان شیاد(ظالم)تخت سلطنت را غصب میکند(به نامردی پادشاه میشود)
کمبوجیه به طور کاملأ مشکوک و مبهم میمیرد؛
و در ماه سپتامبر(شهریور)
گروهی از نجیب زادگان ایرانی
پادشاه را به هلاکت میرسانند(شیاد غاصب) و داریوش یکم پادشاه میشود

سال512

داریوش از تنگه بسفر(بوسفر)
عبور میکند و وارد  اروپا میشود

سال499تا498

شهرهای یونانی ایونیه  با کمک ناوگان کوچک شهرهای اصلی یونان(آتن وآرتریا) سر به شورش بر میدارند

سال490

ارتش ایران با گذر از دریای اژه؛ارتریا(یونان)را تسخیر(به تصرف)میکند و آنها را تبعید میکند
چند هفته بعد ایرانیان به دست نیروی کوچک تری مرکب از آتینیان وپیادگان سنگین اسلحه
 در دشت ماراتن؛واقع در شمال شرقی آتن(یونان)شکست میخورند

سال486

داریوش میمرید و پسرش خشارشاه جانشین آن میشود

سال480

خشارشاه بر تنگه هلسپونت (داردانل) پل میزند
و با ارتشی عظیم  به یونان حمله میکند
سرانجام ناوگان یونان و متحدانش؛ ایران را درخیلج  سالامیس ؛واقع در جنوب آتن شکست میدهد؛
خشایار شاه به سارد باز میگردد
ادامه ی جنگ را بر عهده ی سردارش مردونیه میگذارد

سال479

ارتش مردونیه در نزدیکی  پالاته توسط نیروی متحد یونان شکست میخورد؛
ایرانیان موقتأ از حمله به اروپا چشم پوشی میکنند

سال465

خشایار شاه به دست گروهی از دسیسه چینان  به قتل میرسد و پسرش اردشیریکم جانشین آن میشود ؛

سال424

اردشیر پس از سلطنت طولانی و آرام و بدون حادثه میمیرد و پس از آن جنگی بر سر سلطنت آن می افتد
تا در آخر داریوش دوم پادشاه میشود

سال404

داریوش نیز میمرید و دوباره پس از جنگ بر سر سلطنت آن در آخر اردشیر دوم جانشین آن میشود؛

سال401

کوروش کوچک ؛ برادر شاه جدید (اردشیر دوم)سر به شورش در می آورد وکوروش کوچک  فرماندهی ارتش بزرگ از جمله هزاران مزدور(ظلم کننده)یونانی را در کونکسا را درنزدیکی بابل بر عهده دارد؛
کوروش در همین نقطه از شاه جدید شکست میخوردو مزدوران یونانی طی عقب نشینی دلخراش و خونینی از آسیا به دریای سیاه می روند

سال358

اردشیر سوم جانشین پدرش اردشیر دوم میشود

سال338

یکی از مشاوران شاه به نام پاگوس او را به قتل می رساند و شاهزاده جوان آرسس  را جانشین او میسازد فیلیپ دوم پادشاه مقدونیه دولت شهرهای عمده یونان را شکست میدهد؛
وسرور سراسر یونان می شود

سال336

آرسس به دست باگوس کشته میشود ؛باگوس فردگمنامی از خانواده ی هخامنشی؛ را به نام داریوش سوم به تخت می نشاند ؛ در یونان ؛ فیلیپ به قتل می رساند و پسرش؛اسکندر سوم؛که بعدها لقب بزرگ؛میگیرد؛جانشین وی میشود

سال334

اسکندر از تنگه داردانل عبور میکند و به ایران یورش میبرد

سال331

اسکندر پس از تکمیل فتوحات    خود در ایران به نحو غیر منتظره ای می میرد؛سرداران بزرگ او بی درنگ برای به دست آوردن سهمی از قلمرو باهم جنگ میکنن

سال280

امپراطور اسکندر به سه قلمرو بزرگ تقسیم میشود؛
از جمله قلمرو سلوکیان که شامل بخش های گسترده ای از امپراطوری کهن ایرانی است

سال238

قبایل چادر نشین پارت؛سلسله ی خود را در ایران گسترش داده اند و در سال141پارتیان به طور کامل در ایران و بین النهرین جانشین سلوکیان میشوند؛


  بعد از میلاد مسیح

سال224

آخرین پادشاه پارت(اشکانی)سقوط میکند و سلسله ی ساسانیان بر تمام ایران مسلط میشود؛

سال637تا657

سپاهیان عرب ؛ساسانیان را شکست میدهند؛
دین و آین اسلام را وارد ایران میکنند؛

سال 1941(1320خورشید)محمدرضاشاه پهلوی؛ شاه ایران میشود و در سال1340برنامه ای جاه طلبانه ای مدرن سازی را  در ایران پیاده میکند و در سال 1350خورشیدی دو هزارو پانصدمین سالگرد؛ بنیان گذاری شاهنشاهی هخامنشی را بر سر قبر کوروش بزرگ؛جشن میگیرد؛

سال1357(1979)در پی نا آرامی های اجتماعی و مذهبی در ایران شاه بزرگ جای خود را به نظام جمهوری اسلامی ضدغربی به رهبری خمینی میدهد

منبع/امپراطوری ایران/مولف/دان نارو
مترجم/مرتضی ثاقب فر
انتشارات/ققنوس
 




برچسب‌ها: تاریخ

تاريخ : | | نویسنده :

اي ﭘﺮوردﮔﺎر ﻫﺴﺘﻲ ﺑﺨﺶ اﻳﻨﻚ ﻛﻪ در ﻣﺮاﺳﻢ ﻳﺎد ﺑﻮد اﻳﻦ ﮔﺮاﻣﻲ ﻳﺎر از دﺳﺖ رﻓﺘﻪ ﮔﺮدﻫﻢ آﻣﺪه
اﻳﻢازﺗﻮﺷﺎدي و آراﻣﺶ روﺣﺶ را ﺧﻮاﻫﺎﻧﻴﻢ.ﻫﻤﻪ اي دادار ﻧﻴﻚاﻧﺪﻳﺶﻛﻪزﻳﺒﺎﻳﻲﻫﺎي اﻳﻦﮔﻴﺘﻲ
ازﺗﻮاﺳﺖاﻣﻴﺪﺑﺴﻴﺎرﺑﺮآن دارﻳم ﻛﻪازاﻳﻦﭘﺲﻫﻤﭽﻮن ﮔﺬﺷﺘﻪراﺳﺘﻲو درﺳﺘﻲرا ﻫﻤﻮاره در
اﻳﻦدﻧﻴﺎروش و ﻣﺴﻴﺮزﻧﺪﮔﻲﻣﺎﻗﺮار دﻫﻲاﻳﻨﻚﺑﺮاي آﻣﺮزش او ﺑﻪ درﮔﺎه ت ﻧﻴﺎﻳﺶ
ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ.درﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪﺑﺎﺷﻜﻮه ﺗﺮوﺑﺮﺟﺴﺘﻪﺗﺮاز ﻫﻤﻪزﻳﺒﺎﻳﻲﻫﺎﺳﺖاﻳﻨﻚ.ﻣﺎاز اﻳﻦزﻣﺎن ﭘﻨﺪ
ﻣﻴﮕﻴﺮﻳﻢﻛﻪﻫﺮﮔﺰازراه راﺳﺘﻲو درﺳﺘﻲدورﻧﺸﻮﻳﻢزﻳﺮا آﻳﻨﺪه اي ﻧﭽﻨﺪان دورﻣﺎﻧﻴﺰﭼﻨﻴﻦﺧﻮاﻫﻴﻢ ﺷﺪ اي اﻳﺰد ﻫﺴﺘﻲﺑﺨﺶﺳﻮﮔﻨﺪﻳﺎد ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ ازرﻧﺠﺶﺧﺎﻃﺮدﻳﮕﺮان رادرﻫﻴﭻﺷﺮاﻳﻄﻲ
ﻓﺮاﻫﻢﻧﺴﺎزﻳﻢو ﻫﻤﻴﺸﻪﭘﻴﺮو ﻣﻬﺮو دوﺳﺘﻲﺑﺎﺷﻴﻢزﻳﺮا اﻳﻦراﻫﻲاﺳﺖﻛﻪﺗﻮﺑﺮﻗﺮارﺳﺎﺧﺘﻪاي ﺗﺎﻣﺎ
ﺑﺎﭘﻴﺮوي ازآن ﺟﻬﺎﻧﻲﺑﺎﺻﻠﺢوآراﻣﺶﺑﻨﺎﺳﺎزﻳﻢو ﻫﻤﻮاره ﭘﺎﻳﺎن ﻛﺎر ﻫﻤﻪﻣﺎﻧﻴﺰﭼﻨﻴﻦﺧﻮاﻫﺪﺑﻮد
اﻣﻴﺪﺑﺴﻴﺎرﺑﺮآن دارﻳﻢﻛﻪروح اﻳﻦﮔﺮاﻣﻲاز دﺳﺖرﻓﺘﻪﻫﻤﻮاره ﻫﻢﻧﺸﻴﻦﺷﺎدي و ﺑﺰرﮔﻲو
آراﻣﺶﺧﺎﻃﺮﺑﺎﺷﺪﻣﻴﮕﻮیم اي ﭘﺮوردﮔﺎر ﻧﻴﻚاﻧﺪﻳﺶﺗﻮرا ﺳﭙﺎس دارﻴﻢزﻳﺮا ﺑﺎدﻳﺪن ﻣﺮاﺳﻢ اﻳﻦ
ﮔﺮاﻣﻲاز دﺳﺖرﻓﺘﻪﻫﻤﻴﺸﻪاﻳﻦاﻧﺪﻳﺸﻪرا در ﺧﺎﻃﺮﻣﺎن زﻧﺪه ﻧﮕﻪﺧﻮاﻫﻴﻢداﺷﺖﻛﻪﻫﻴﭽﮕﺎه ﻏﺮور
و ﺧﻮدﺧﻮاﻫﻲﺑﺮﻣﺎﭼﻴﺮه ﻧﺸﻮد و ﻫﻤﻴﺸﻪﻓﺮوﺗﻨﻲو ﻣﻨﺸﻲ ﺑﺰرگ و ﻛﺮداري ﭘﺴﻨﺪﻳﺪه را اﻟﮕﻮي
زﻧﺪﮔﻲﺧﻮد ﺳﺎزﻳﻢوﻛﺴﺎنی که ﻓﺮﺟﺎم اﻳﻦ ﺳﺨﻨﻬﺎرا گذاشته اند درود و ﺳﭙﺎس ﺑﻴﻜﺮان ﻣﺎﺑﻪنیاکان ﻛﻪﻣﺎرا در اﻳﻦﻳﺎدﺑﻮد ﻳﺎري دادﻧد 
 ...................................

 ﺑﻦ ﻣﺎﻳﻪﮔﺎت ﻫﺎ -ﺧﺮده اوﺳﺘﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻓﺮدوﺳﻲ ﺑﺰرگ


برچسب‌ها: نیایش, دعا