درودی به وسعت تنهایی

سخت است همه بگویند که سرت چه شلوغ است اما هرگز کسی نفهمد چقدر تنهایی...

باید رفت .. بعضی ها باید برن تا گذشته فراموش نشه بعضی ها باید بمانند تا آینده به وجود بیاد

بدرود..

 



تاريخ : | | نویسنده : ایمان |
 

 

هنوزم عاشق کلاه قرمزی ام؛
عاشق؛پسرخاله کلاه قرمزیم...دیدی رفته بود يك کیک مسموم رو تنهایی خورده بود...تا بقیه مریض نشن!!بهش گفتن:خب چراننداختی دور؟گفت خب مورچه ها میخوردن.... به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد.....!یادش بخیر


برچسب‌ها: هنوزم عاشق کلاه قرمزی ام؛

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |

نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر

 

نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین

 

میبرید ................

 

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای

سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 

 

 

 

 


ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 

 

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟



............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور
٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 

شنيدنی است‌:

 

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 

 



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش
باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

 


برچسب‌ها: نامه چارلی چاپلین به دخترش

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |

چارلی چاپلین بازیگری کمدی بریتانیا و فردی بسیار مشهور در تاریخ هالیوود در دوران فیلم سیاه و سفید بود

 او در ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ چشم به جهان گشود و در غروب ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷ با دنیا وداع نمود.

او در نامه ای تاریخی حرف هایی بسیاری را برای فرزندش “جرالدین”  نوشت که در بخش زیر آنها را با هم میخوانیم:

 

 

 

جرالد دخترم

از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمیشود. اما تو کجائی ؟

در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه…

این را میدانم و چنان است که گوئی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم.

شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه ، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

 

  

جرالد

در نقش ، ستاره باش ، بدرخش ، اما اگر فریاد تحسین آمیز 

تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد.

امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.

به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ،

زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالیکه پاهایشان از بینوائی میلرزد و هنرنمائی میکند.

من خودم یکی از ایشان بودم. تو مرا درست نمیشناسی.

در آن شبهای بسی دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم ،

آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین صحنه های لندن آواز میخواند و صدقه میگیرد.

این داستان من است.

من طعم گرسنگی را چشیده ام ،

من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ،

رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند

اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند را نیز احساس کرده ام.

با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.

داستان من بکار نمی آید، از تو حرف بزنم . بدنبال نام تو ، نام من است ، چاپلین.

 

  

جرالد دخترم

دنیائی که تو در آن زندگی میکنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آئی ،

آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن

ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس.

حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

به وکیل خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.

اما برای خرجهای دیگرت ، باید یرای آن صورت حساب بفرستی

 

  

دخترم

گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، 

زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:

«من هم از آنها هستم» تو واقعاً یکی از آنها هستی و نه بیشتر…

هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را میشکند.

وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ،

همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب میشناسم.

آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که قرنها پیش ، زیباتر ، چالاکتر و مغرورتر از تو هنرنمائی میکنند.

اما در آنجا از نور خیره کننده نور افکنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.

نور افکن کولیها تنها نور ماه است.

نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمائی نمیکنند ؟

اعتراف کن دخترم

همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمائی کند

و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است

که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید.

 

 

دخترم

چکی سفید برایت فرستاده ام که هر چه دلت میخواهد بگیری و خرج کنی

ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست

این مال یک فقیر گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.

جستجو لازم نیست ، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این فرزند شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده راه میرفتند نگران بوده ام

اما دخترم این حقیقت را بگویم

که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان ناستوار ، سقوط میکنند.

 

  

جرالد دخترم

پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را بفریبد.

آن شب است که این الماس همان ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.

روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار ترا بفریبد،

آن روز است که بندباز ناشی خواهی بود زیرا بندبازان ناشی همیشه سقوط خواهند کرد.

از این رو دل به زر و زیور مبند.

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد.

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش

و براستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان.

به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد.

او بهتر از من معنی عشق را میداند.

او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است ، شایسته تر از من است.

 

  

دخترم

هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمیتوان یافت

که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.

برهنگی بیماری عصر ماست.

به گمان من ، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 

  

جرالد

برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر میگذارم و با این آخرین پیام ،

نامه را پایان می بخشم.

« انسان باش ، پاکدل و یکدل ، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ،


- منبع، پورتال آسمونی  http://www.asemooni.com/culture/speech/charlie-chaplin-letter-to-his-daughter-geraldine#ixzz2AC4CbAGA


برچسب‌ها: نامه چارلین

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |
Radio tondar
10721
h
22000

__________________
کوروش عرفانی
1_650549_4726__
_کاوشگرجامعه
)))))
Shora.tv@gmail.com
004536987281

004536992187دمکراسی شورائی
زنده باد سوسیالیسم
Andisheh tv (hatbord1_6)
__________________________
channel one tv همایون
8188828300

_____________
Naengheta@me.com

 
www.facbook.com/Engheta.iran
دکتر ناصرانقطاع
tel_6612548757
pars tv
________________
آرین وطن خواه 8185644013
iran arayaye
کوروش رادمنش
__________________


RangaRang(11137_27500_3/4_FAT),رادیو
داور
31530712412__
8505889950
3474787643
2134376549_
_________________
simaye_azadi
10721
h
22000
______
iran farda
11221
h
27500


برچسب‌ها: فرکانس

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |
 

داستان واقعی یکی از دوستان..

 


داستان غمگيين


بادها رفتندو ما هم ميرويم از يادها.......



شهريور 1381 بود که با يه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هيچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمي داد که از راه متلک بار کردن دخترا توي خيابون براي خودم دوست پيدا کنم . هر چند که به خاطر اين غرور 3 سال توي غم عشق دختر همسايمون سوختم و با اينکه مي دونستم اونم منو مي خوادولي هيچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پريد و رفت روي بوم يه نفر ديگه نشست . شايد اسم اين غرور ديونگي باشه . اما اين من بودم . من …

بالاخره بعد از چند سال از آخر 21 شهريور با يه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتي براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالي و خانوادگي مي دونستم نمي تونم فعلا بگيرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوريش رو تحمل کنم يک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که مي خوامش . اما اي کاش مي فهميدم که جواب مثبتي که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روي احساسات مقطعيش بود . احساسي که نيمي از اون در گرو اون يکي رقيب بود . رقيبي که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگي گرفت . اما چه ميشه کرد ؟ منم اين وسط عاشق بودم و تقصيري نداشتم .

ماهها با هم خاطرات گوناگوني داشتيم . خاطرات خوب و شيرين . خنده و دعوا . قهر و آشتي . منت کشي نوبتي و …

قرار ملاقات ساعت هفت و نيم صبح . از قدم زدن توي آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توي برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .


به ياد مي يارم اون زمانيکه به علت بيماري قلبيش توي بيمارستان بود و من در شهر ديگه غمگين و نگران . انگار که واقعا قلب من درد مي کرد . به ياد مي يارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتي باهش صحبت مي کردم ازروي ضعف و ناتواني نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به ياد مي يارم زمانيکه روز اولي که ديدمش از شدت معصوميت صداش مي لرزيد . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توي کل کشور در مقطع سني دبيرستان رو به يدک مي کشيد . اما مگه ميشه که همچين آدمي همچون آدمي بشه . چي شد که اون شد ؟ زمانيکه من براي تحصيل توي شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصوميتش رو باد به باد تبديل کرد ؟


3?? روز از آشناييمون گذشت که يک روز با هم قرار کوتاهي رو گذاشتيم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد مي يومد و من هم تازه 2? ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که ديدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهي توي کوچه پس کوچه ها بوديم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمي تونست راه بره . ما خيلي از حرم دور شده بوديم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسايلام توي کتابخانه هست و اگه اين طور برم خونه بهم شک مي کنند . به ناچار و به سختي بردمش کتابخانه . يکي از دوستاش گفت که شما ببريدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمي تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توي خود حرم تا يه جايي خنک گير بياريم بشينيم تا حالش خوب بشه . همين طور که توي حرم نشسته بوديم و داشتيم براي زندگي آيندمون نقشه مي ريختم و از راه و روش عشق و زندگي براش مي گفتم يه وقت نگاش کرد و ديدم اشک توي چشماي درشتش حلقه زده و داره منو نگاه مي کنه .
بالاخره اون چيزي ک نبايد ميشد شد و تند باد زندگي اونو از من گرفت . اون توي اين تند باد خيلي زود تسليم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اينکه پشتم از غه اين تند باد خم شده و بعضي از موهام سفيد اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت مي کنم .

چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحويل نگهباني حرم دادند . خيلي نامرد بودن . خيلي . تا دنيا دنياست نفرين هاشم از اونا بر نمي گرده . نگهباني حرم رو چند تا از ماموراي نيروي حق کش انتظامي تشکيل داده بودند . وقتي که داشتيم به سمت نگهباني مي رفتيم من آروم به يکي از اون خادما گفتم الان که داريم با هم مي ريم با من هر کاري خواستيد بکنيد مسئله اي نيست ولي به اين دختر کاري نداشته باشيد آخه اون ناراحتي قلبي داره . مي دونيد اون خادم چي گفت ؟ الان که مي خوام بگم جگرم داره مي سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کي به ما کار داره ؟

وقتي رفتيم توي نگهباني اونجا چند تا درجه دار و يه لباس شخصي بود . اون لباس شخصي در حال بازجويي از يه نفر ديگه بود . بي چاره اون آدم . معلوم نبود چي کار کرده بود که همچين زده بودنش که مرد به اون بزرگي داشت گريه مي کرد و التماس مي کرد . هر چي بود که زوار بود و غريب . بنازم به اين زوار پرستي . اينه اون زوار دوستي مشهدي ها . اينه اون همه توصيه در مورد خوش رفتاري با زوار امام رضا …

وقتي اون لباس شخصي موضوع رو فهميد من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توي يه اتاق ديگه . يه مامور هم رفتش توي اون اتاق . نفهميدم باهش چي کار کردند که به 2 دقيقه نرسيد که صداي گريش بلند شد . به من که جز خدا از هيچ کس نمي ترسم و مثل کوه جلوي اونا ايستاده بودم گفتند که برم توي بازداشتگاه .

اينجاش خيلي جالبه . ميگن باباي امام رضا توي يکي از زندانهاي تاريک بني عباس به شهادت رسيد . اما آيا خود امام رضا مي دونه که توي يکي از گوشه هاي صحنش يه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچيک که نمي توني پات رو توش دراز کني . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه هاي خون روي موزاييکاش خشک شده .

من رو فرستادند توي يکي از اون سلول ها . توي اين مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بيرون . از من پرسيدند حالا چه نسبتي با هم داري ؟ همون جواب قبلي نامزديم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصي اولين سيلي رو زد . باباش مي خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . مي دونيد چرا ؟ چون مي خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .

منو دوباره فرستادند توي سلول . جايي که هيچ شاهدي نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شايد هم بود و به اونا القا مي کرد که منو چهار ساعت مثل يه سگ بزنند . مثل يه سگ . بعد از دقايقي از اومدن باباش با يه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل يه سگ مي زدند . به خدا دروغ يست اينو که بگم که چنان سيلي هايي رو به من مي زدند که گويي توي اون زندان تاريک فلاش دوربين رو توي چشمام مي زدند . موهام رو مي کشيدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو مي زدند . تازه يه نيروي کمکي هم اوردند . يه سرباز اوردند که با پوتينش بزنه توي کمرم . اما توي اين چهار ساعت هرگز سرتسليم در مقابل اونا پايين نيووردم . چون خودم رو بي گناه مي دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چيزه ديگه اي بود . تقصير من چي بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مريض به حرم اوردم . همه مريض ميارن حرم تا شفا پيدا کنه نه اينکه بزننش .

هنوز هم يزيديان هستند . اونجايي که من آي بخوام و اونا با کتک منو سيراب کنند . پس کي براي مصيبت من گريه کنه .

بعد از اون همه کتک با انگشت نگاري آزادم کردند . مثل اينکه من دزدي کردم . شايد هم تروريست باشم .

با بدني خسته به خونه رفتم و موضوع رو براي خانواده تعريف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چي لو رفته بريم خواستگاري تا همه چيز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به اين وصلت به خاطر همون مسائل سنتي ( برادر بزرگ اول داماد بشه – سربازي رو تموم کن – درست رو تموم کن – شغل گير بيار و هزارتا چيز آشغال ديگه ) رضايت نداد .

مي دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طريق دوستاش ازش خبر مي گرفتم . دوستش يه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده ميگه ديگه حاضر به ادامه اين رابطه نيست . اما من باور نمي کردم . فکر مي کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن اين مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون اين حرف رو زده باشه ؟ بيست روزي گذشت و براي اولين بار بعد از اين مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشي رو برداشت ولي تا صداي منو شنيد فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعيت نداره . از اون به بعد هفته اي يکبار زنگ مي زدم خونش و تا صدام رو مي شنيد قطع مي کرد و من هنوز با همون خيال خام . بعد از مدتي وقتي زنگ مي زدم خونش تا گوشي رو بر مي داشت بلافاصله مي گفتم يه زنگ به من بزن و اون قطع مي کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگي رو مثل يک مرده متحرک مي گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدني به هم مي دوختم يه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چيز ديگه . اما اين آزاده ديگه اون آزاده نبود . گفت ديگه حاضر نيست رابطه اي حتي از طريق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خيال اينکه تحت فشار خانواده است باور نمي کردم . کلا سه ماه کارم ريختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهايي بود و هفته اي يکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوي او … آه چقد روز هاي سختي بود

بعد از گذشت سه و يا چهار ماه با همين منوال از آخر در اوايل پاييز تونستم با توسل به سماجت هاي چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفني برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمي تونستم زياد بيام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت مي کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من براي او مرده بودم . مثل يه سنگ شده بود . خشک و سد و بي روح . اونقدر که بعضي وقتها عصبي ميشدم و انگار که او همينو مي خواست سريع قهر مي کرد و من بايد يک هفته منت کشي مي کردم و او گوشي رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بي روح . توياين مدتي که به همين منوال مي گذشت خيلي وقت ها بود که زنگ مي زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختي که از او داشتم مي دونستم که با دوستاش طولاني صحبت نمي کرد . پس چرا گوشي مشغول بود ؟ يه چيزايي به ذهنم مي رسيد . انگار داشت بوي خيانت به مشام مي رسيد . اما نمي خواستم قبول کنم . اخه باورم نمي شد . نمي خواستم باور کنم . توي اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفايي که به من مي کرد بيشتر زجرم مي داد . من پشت گوشي حتي التماس و گريه کردم اما اون … آه … اون به گريه هاي من مي خنديد .

مي گفتم آزاده با من اين کار رو نکن . من به خاطر قلب تو? ساعت زير دست و پا کتک خوردم . مي دونيد چي مي گفت ؟ مي گفت تو بخاطر بلبل زبوني هاي خودت کتک خوردي . تازه اولش هم باور نمي کرد .

بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببينم قضيه چيه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اوليه رابطه پنهاني بر قرار کردن وبا اين حرفش دل منو آتيش زد .

بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتي مي فهمي که ديگه من نيستم . اون وقت براي بازگشت تو خيلي دير شده . بهش گفتم نذار نفرينت کنم که نفرين عشق زندگيت رو آتيش ميده . ولي اون مي خنديد و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشي هاي من يکبار براي هميشه اين منت کشي طول کشيد و ديگه جواب تلفن هام رو نداد تا اينکه منو از خودش نا اميد و رنجور و دلشکسته کرد . اون براي هميشه رفت و منو با دنيايي از غم و اندوه تنها گذاشت .

وفا کردم و جز جفا نديدم —– از دست اون من چه ها کشيدم

از آخر آه آتشين من از سينه برخاست و بدرقه اين جدايي گشت . نمي دونم اين نفرين با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشيمونه و داره چوبش رو مي خوره . ولي افسوس که مطابق مرام من وقتي مهر کسي به سختي از خونه دل من بره بيرون جاش جز نفرت و کينه چيز ديگه اي نميشينه . در نتيجه من هم با اون همون کاري رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع مي کردم واز صفحه زندگيم براي هميشه خطش زدم . اما ظلم و ستمي که توي اين جريان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو مي سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده مي سوزم و مي سازم . بطوريکه براي تسکين دردهايم ديگه به سراغ دلم نميرم . دلم رو يه جايي از خاطراتم دفن کردم .

اما توي اين مصيبت مصيبتي که از همه بيشتر منو سوزوند کتک خوردن توي حرم امام رضا بود . اين مصيبت رو ديگه با دفن دلم هم نمي تونم از ياد ببرم و هر از چند گاهي دل منو تا آخر مي سوزونه و خاکستر مي کنه .

آخه من بيگناه کتک خوردم . آخه داد منو امام رضا نستاند . مني که هرشب شهادت امام رضا از بچه گيم شله زرد بين اهالي تقسيم مي کردم . مني که به ياد پهلوي شکسته مادرش خون گريه مي کنم . به خاطر پهلوي شکسته مادرم . آخه منم سيدم . يه سيد مثل جدم خونين جگر .

شنيده بودم که يه روز يه جوني داشته توي حرم امام رضا چشم چروني ميکرده يه نفر اون جون رو سيلي ميزنه و شب از شدت دست درد به خودش مي غلطيده تا اينکه مي فهمه به خاطر چي بوده و از اون جون حلاليت مي طلبه و دستش خوب ميشه .

يه جاي ديگه شنيدم که در زمان هاي قديم يه مستي هميشه ميومده توي حرم و براي زوارها مزاحمت درست مي کرده و مردم از اين بابت خيلي شکايت پيش صاحب اونجا مي بردند تا اينکه يه دفعه که اون آدم مست مي ياد توي حرم يه صاعقه بهش مي خوره و مي ميره . شب يه نفر خواب امام رضا رو مي بينه که داشته از اما بابت مجازات اون مرد تشکر ميکرده . امام رضا به اون مرد ميگه اگه به من بود اگه هزار بار ديگه هم مي يومد توي حرم باهش کاري نداشتم ولي اون روز که بهش صاعقه خورد حضرت عباس اومده بود زيارتم و با مشاهده اين بي احتراي طاقت نياورد و اون آدم رو مجازات کرد .

حالا من مي خوام بپرسم که آيا من گناهم خيلي بيشتر از اون آدم مست بوده که داد من ستانده نشد و اون آدما به مجازات خودشون نرسيدن ؟ من براش يه جواب دو حالته دارم . يکي اينکه همه اين روايات دروغ هست و اين دنيا حسابي نداره اما اگه اين حالت اشتباهه پس حتما حالت دوم درسته که من لياقت ندارم . خب پس مني که لياقت ندارم داد من ستانده بشه . پس مني که از اون آدما کثيف تر هستم . پس حتما خود امام رضا راضي بوده که من اين طور کتک بخورم . پس من از اون دستگاه نور رانده شدم و حق بردن بدن ناپاک خودم رو به اونجا ندارم . براي همين از اون روز که اون اتفاق توي حرم برام افتاد ديگه به حرم نرفتم و تا خودش اونايي که منو اين جور زدند رو مجازات نکنه و خودش به من اجازه ورود نده ديگه به حرم نرفتم و نميرم.

 


برچسب‌ها: داستان غمگيين

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |
وچند شعروکارو


دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد
و بنگ آرامم نمي سازد دگر حشيش و گرس
باري بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فرياد رعد آسا زنم
فرياد بر گويم خدايي نيست!
خدايي كه فغان و ناله هايم در دل او بي اثر باشد
خدا نيست
خدا هيچ است!
خدا پوچ است!
... خدا جسمي است بي معني!
"خدا يك لفظ شيرين است"
من اينك ناله ي ني را خدا خوانم
من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم
خداي من حشيش و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!
و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟
"عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
شب است و ماه ميتابد
ستاره نقره مي باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند
ولي من ديده ام
كه نامردان به از مردان
((از خون جوانها،كاخها ساختند))!
تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد
من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
ولي من ديده ام
چشمان شهوت ران فرزندي
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزيد!
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!
خداوندا


...
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
"غرورت را"
به زير پاي به هم ريزي
و
شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نمي گويي!
خداوندا...
اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي!
خداوندا...
اگر با مردم آميزي
پس روزي ز پيشاني عرق ريزي
زمين وآسمان را كفر مي گويي
نمي گويي؟


کارو
نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،‌در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم



خداوندا !
 
خداوندا...!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !

خداوندا ...!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی ... نمی گویی؟

خداوندا ...

اگر با مردم آمیزی

 

شتابان در پی روزی

 

ز پیشانی عرق ریزی

 

شب آزرده و دل خسته

 

تهی دست و زبان بسته

 

به سوی خانه بازآیی

 

زمین و آسمان را کفر می گویی ....نمی گویی؟

 

خداوندا ...

 

اگر در ظهر گرماگیر تابستان

 

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

 

لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

 

وقدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی

 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

 

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمین و آسمان را کفر می گویی ....نمی گویی؟

 

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!

 

تو خود سلطان تبعیضی

 

تو خود یک فتنه انگیزی

 

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

 

یکی را هم چون من بدبخت

 

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

 

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

 

دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد

 

دگر آهم نمی گیرد

 

دگر این سازها شادم نمی سازد

 

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

 

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 

نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

 

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد..

 

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

 

برای نامرادی های دل باشد

 

خدایا گنبد صیاد یعنی چه؟

 

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه؟

 

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

 

به جدی درد تنهایی دلم رارنج می داد

 

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

 

خدایی که فغان آتشینم در دل

 

سرد او بی اثر باشد خدا نیست؟!

 

شما ای مولیانی که می گوید خدا هست

 

و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

 

بگویید تا بفهمم

 

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

 

چرا برناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

 

  تکیه بر جای خدا....(از کفرنامه کارو)

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم


جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم


کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم


خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم


میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم


نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم


نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم


امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم


نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم


شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم


بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم


نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم


نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم


ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم


به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم


مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم


به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم


جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم


نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم


چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم


نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم


زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم


سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم


شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....


کفرنامه کارو


شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم


نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم


در آن لمحه ز مستی حال گردان شد


خدا دیدم وجودم محو وگریان شد


بخود فائق شدم مستی ز سر رفت


غرور آمد دلم از حد کم رست


خدا دیدم خودم را بندگی کو؟


کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟


زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟


زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟


چو مستی دست در جای خدا زد


به چنگیزان ونامردان قفا زد


به لیلی حکم عشق دائمی داد


به شیرین حق خوب زندگی داد


به مجنون آتشی از جنس دم داد


به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد


چرا لیلی ومجنون باز مانند؟


چرا فرهاد از شیرین برانند؟


چرا وقتی که من مست وخدایم


چنان باشم که گویندم گدایم؟


در آن حالت که پیمانه پرم بود


شرابم همدم ودل ساغرم بود


من مست و خراب حالا خدایم


ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم


به پیران وقت پیری می دهم جان


جوانان در جوانی قوت ونانپ


چرا آهو ز مادر باز ماند؟


چرا فرزند صیادش بنالد؟


چراها و چراها و چراها


شب قدرت گذشت وآرزوها


بسختی قامتم را راست کردم


گلوی خشک خود را صاف کردم


کنار بسترم پیمانه ای پر


ولی جیبم تهی از سکه ودر


شراب از سر برفته بی تا مل


نمی یابم اثر از تاج واز گل


همان مست ورهای رو سیاهم


غلط کردم که پی بردم خدایم!


کفرنامه کارو


شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم


نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم


در آن لمحه ز مستی حال گردان شد


خدا دیدم وجودم محو وگریان شد


بخود فائق شدم مستی ز سر رفت


غرور آمد دلم از حد کم رست


خدا دیدم خودم را بندگی کو؟


کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟


زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟


زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟


چو مستی دست در جای خدا زد


به چنگیزان ونامردان قفا زد


به لیلی حکم عشق دائمی داد


به شیرین حق خوب زندگی داد


به مجنون آتشی از جنس دم داد


به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد


چرا لیلی ومجنون باز مانند؟


چرا فرهاد از شیرین برانند؟


چرا وقتی که من مست وخدایم


چنان باشم که گویندم گدایم؟


در آن حالت که پیمانه پرم بود


شرابم همدم ودل ساغرم بود


من مست و خراب حالا خدایم


ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم


به پیران وقت پیری می دهم جان


جوانان در جوانی قوت ونانپ


چرا آهو ز مادر باز ماند؟


چرا فرزند صیادش بنالد؟


چراها و چراها و چراها


شب قدرت گذشت وآرزوها


بسختی قامتم را راست کردم


گلوی خشک خود را صاف کردم


کنار بسترم پیمانه ای پر


ولی جیبم تهی از سکه ودر


شراب از سر برفته بی تا مل


نمی یابم اثر از تاج واز گل


همان مست ورهای رو سیاهم


غلط کردم که پی بردم خدایم!





شعر وطن من

نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه‌ي جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر اين چمنم
همه‌ي جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان

ز صلابت ايران جوان

نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه‌ي جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر اين چمنم
همه‌ي جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان

 

 

 

 

دارا نان ندارد

  سارا زبان ندارد

  رستم در اين هياهو

  گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد

 

      زاينده رود خشکيد

زير دل سپاهان

   

                        نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا نامي دگر نهادند

 

                      گويي که ارش ما تيرو کمان ندارد

دارا کجاي کاري

 

                        دزدان سرزمينت

 

  بر يستون نوشتنند

                        اينجا خدا ندارد

 

  اي مهر اريايي

            بي نام تو وطن نيز

 

  نام ونشان ندارد

 

 

 

خيام

 

 

 

 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست    بي باده ارغوان نميبايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست    تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
 

***
 

اکنون که گل سعادتت پربار است    دست تو ز جام مي چرا بيکار است
مي‌خور که زمانه دشمني غدار است    دريافتن روز چنين دشوار است
 

***
 

امروز ترا دسترس فردا نيست    و انديشه فردات بجز سودا نيست
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست    کاين باقي عمر را بها پيدا نيست
 

***
 

اي آمده از عالم روحاني تفت    حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي نوش نداني ز کجا آمده‌اي    خوش باش نداني بکجا خواهي رفت
 

***
 

اي چرخ فلک خرابي از کينه تست    بيدادگري شيوه ديرينه تست
اي خاک اگر سينه تو بشکافند    بس گوهر قيمتي که در سينه تست
 

***
 

ايدل چو زمانه مي‌کند غمناکت    ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند    زان پيش که سبزه بردمد از خاکت
 

***
 

 

 

صمام کشفي

 

 

 

 

واژه ها
نوشته بودم،
من همه ى اين واژ هها را نوشته بودم پي ش از اين.
من اي نهمه واژه ى پيش از اين نوشته را
يک جا
درجمله يى گنجانده بودم
و آن جمله ى پر از واژه را
براى شما خوانده بودم
و آن همه براى شما خوانده را
بارها بر زبان رانده بودم
و آن همه بر زبان رانده را...
آه . . . !

ترس من اين است که آن همه برزبان رانده را

از سر ديوار

در پ ىىِ کابوسى هول ناک
از خود رانده با شام
و حالا
با دهانِ خشک و سبوى تهى
املاى آب را
چه گونه به خاطر بياورم؟

 

 

 ادمک اخر دنياست بخند

ادمک مرگ همين جاست بخند

دستخطي که تو را عاشق کرد

شوخي کاغذي دنياست بخند

ادمک خر نشي گريه کني

کل اين دنيا سرا است بخند

ادمک ان خدايي که تو تنها خوانديش

مثل تو تنهاست بخند....

 

 

 


 

وقتي دلت خسته شــد ،

 ديگر خنده معنايي ندارد ...

فـقـط مي خندي تا ديگران ،

غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد !

وقتي دلت خسته شــد ،

 ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند ...

فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي؟

 



 

 

 


برچسب‌ها: کارو

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |

سارا : صحرا ، کوه و دشت - نامي کردي
سارک : سار کوچک ، پرنده اي سياه رنگ وبزرگتر از گنجشک
سارنگ : نام سازي شبيه به کمانچه
ساره : بامداد ، فردا - نامي کردي
ساسان : سوال کننده ، رئيس معبد آناهيد استخر که خاندان ساسانيان به او منسوبند
ساغر : پياله شرابخوري ، جام
سام : سيه چرده - جهان پهلوان ايراني وجد رستم
سامان : ترتيب ، نظام ، زندگي
سانا : سهل و آسان
ساناز : کمياب ، نادر، نام گلي است
سانيار : حامي و يار و پشتيبان - نامي کردي
ساويز : خوش اخلاق ، مهربان - نامي کردي
ساهي : آسمان صاف - نامي کردي
ساينا : خانداني از موبدان زردشتي ، سيمرغ
سايه : منطقه تاريک پشت هر جسم ، حمايت
سپنتا : مقدس ، محترپ
سپند : اسفند
سپهر : آسمان ، نام فرزند کيخسرو
سپهرداد : بخشيده اسمان - داماد داريوش هخامنشي
سپيدار : درخت سفيد
سپيد بانو : بانوي سفيد و درخشان
سپيده : سحرگاه ، سپيدي چشم
ستاره : کرات آسماني که در شب مي درخشند
ستي : دختر ، سيتا
سرافراز : سربلند ، متکبر
سرور : رئيس ، پيشوا
سروش : شنيدن و فرمانبرداري - فرشته مظهر اطاعت
سرور : شادماني ، خوشحالي
سوبا : شناگر ، فردا
سوبار : اسب سوار - لغت زند و پازند
سنبله : يک خوشه گندم
سودابه : دختر زا - سود ده
سوري : سرخ رو ، نام دختر اردوان پنجم
سورن : خانواده اي در دوره اشکانيان که قدرتمند بودند
سورنا : سردار دلير و خردمند پارتي
سوزان : سوزنده ، ملتهب
سوزه : سبزه ، نامي کردي
سوسن : گلي به رنگهاي سفيد، کبود ، زرد و حنايي
سومار : نام قبيله اي از کردها
سولان : نام گلي است ، نامي کردي
سولماز : زني که پيرو پژمرده نمي شود
سوگند : شاهد گرفتن خدا يا بزرگي را گويند
سهراب : سرخ روي ، نام پسر رستم که در جنگ با رستم فرمانده سپاه تورانيان بود
سهره : پرنده اي خوش آواز، با پرهاي سبز و زرد
سهند : کوه آتشفشان قديمي در آذربايجان
سيامک : مجرد - نام پسر کيومرث
سياوش : دارنده اسب سياه ، فرزند کيکاووس که ناجوانمردانه و بي گناه به قتل رسيد
سيبوبه ‌: مانند سيب ، دانشمند شهير ايراني ، منصف الکتاب
سيما : چهره ، رخ
سيمدخت : دختر نقره اي و سفيد
سينا : مرد دانشمند ، نام پدر شيخ ابوعلي سينا
سيمين : نقره اي ، سفيد ، روشن
سيمين دخت : دختر نقره اي و سفيد

شاپرک : پروانه
شادي : شادماني ، خوشحالي ، شور شادان : شادمان
شادمهر : مهربان ، با محبت
شاران : گردنبند درست شده از بادام - نامي کردي
شاهپور : پسر شاه ، شاهزاده - نام چند تن از شاهان ساساني
شاهدخت : دختر شاه ، شاهزاده خانم
شاهرخ : شاه منظر ، کسي که رخساري همچون شاه دارد
شاهين : پرنده اي شکاري
شاهيندخت : دخت شاهين
شايسته : سزاوار ، لايق
شباهنگ : بلبل ، ستاره کاروان کش
شب بو : نام گلي است که شب هنگام باز مي شود
شبديز: سيه فام ، سيه چرده ، نام اسب خسروپرويز
شبنم : رطوبتي که شب هنگام روي گلها مي نشيند
شراره : گرماي سوزان ، عشق فراوان ، نامي کردي
شرمين : شرمسار ، خجل
شروين : يکي از سرداران معاصر شاپورذوالاکتاف ساساني
شکوفه : گل درختان ميوه دار ، شکفته
شکفته : خندان ، بشاش
شمشاد : درختي زينتي و تقريبا هميشه سبزکه دستمايه بسياري از شاعران است
شمين : خوشبو، خوش عطر
شوان : شبان ، چوپان - نامي کردي
شميلا : از نامهاي ارمني ايراني به معني بانوي بزرگوار
شورانگيز : فتنه انگيز ،‌ ايجاد کننده شور و شوق
شوري : خوش قيافه ، قد بلند- نامي کردي
شهاب : شعله آتش ، سنگ آسماني ، ستاره دنباله دار
شهبار : درخورشاه ، لايق شاه
شهباز : باز سفيد رنگ ، شاه باز
شهبال : پر بزرگ پرندگان
شهپر: پرشاهانه
شهداد : داده و بخشيده شاه
شهرآرا: آنکه به زيبايي مايه آرايش شهراست ، آرايش دهنده شهر
شهرام : رام و مطيع شاه
شهربانو : بانوي شهر ، ملکه
شهرزاد : شهرزاده ، بومي - نقال قصه هاي هزار و يک شب
شهرناز : خواهر جمشيد و همسر ضحاک ماردوش

شيوا : شيرين بيان ، خوش زبان ، ايزد بزرگ هنديان باستان

شهرنوش : شيريني شهر
شهره : مشهور و نامي
شهريار : پادشاه ، يارشهر ، نام پسر برزوپسر سهراب
شهرزاد : شاهزاده ، فرزند شاه
شهلا : زن سيه چشم
شهنواز : نوازش شده شاه
شهين : منسوب به شاه
شيبا : نسيم شبانه - نامي کردي
شيدا : آشفته و عاشق
شيده : ‌خورشيد ، درخشان
شيردل : پهلوان و دلاور
شيرزاد : شير بچه ، همچون شير
شيرنگ : به رنگ شير ، مانند شير
شيرو : پهلوان معاصر با گشتاسب ، نام سردار فريدون
شيرين دخت : دختر شيرين
شيما : دخترانه ، نامي کردي
شينا : قدرتمند ، توانا - نامي کردي
شيرين : مطبوع و گوارا ، معشوقه خسرو پرويز

طوس : فرزند نوذر پهلوان ايراني شاهنامه
طوطي : پرنده سبز رنگ و سخنگوست و نام برخي زنان در فارسي دري است .
طهماسب : داراي اسب قوي - نام پسر منوچهر
طهمورث : روباه تيزرو و قوي ، پادشاه پيشداديان و پدر جمشيد

غوغا : آشوب ، هياهو

 

 


برچسب‌ها: معنی نام

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |
معنی نام کشورهای جهان *
آرژانتين: سرزمين نقره (اسپانيايي)

آفريقاي جنوبي: سرزمين بدون سرما / آفتابي جنوبي (لاتين، يوناني)

آلباني: سرزمين كوه نشينان

آلمان: سرزمين همه مردان يا قوم ژرمن (فرانسوي، ژرمني)

آنگولا: از واژه نگولا كه لقب فرمانروايان محلي بود

اتريش: شاهنشاهي شرق (ژرمني)

اتيوپي: سرزمين چهره سوختگان (يوناني)

ازبكستان: سرزمين خودسالارها (سغدي، تركي، فارسي دري)

اسپانيا: سرزمين خرگوش كوهي (فنيقي)

استراليا: سرزمين جنوبي (لاتين)

استوني: راه شرقي (ژرمني)

اسرائيل: جنگيده با خدا (عبري)

اسكاتلند: سرزمين اسكات ها (لاتين)

افغانستان: سرزمين قوم افغان (فارسي)

اكوادور: خط استوا (اسپانيايي)

الجزاير: جزيره ها (عربي)

السالوادور: رهايي بخش مقدس (اسپانيايي)

امارات متحده عربي: شاهزاده نشين هاي يكپارچه عربي (عربي)

اندونزي: مجمع الجزاير هند (فرانسوي)

انگليس: سرزمين پير استعمار (ژرمني)

اوروگوئه: شرقي

اوكراين: منطقه مرزي (اسلاوي)

ايالات متحده امريكا: از نام آمريگو وسپوچي دريانورد ايتاليايي

ايتاليا: شايد به معني ايزد (يوناني)

ايران: سرزمين آريايي ها٬ برگرفته از واژه «آريا» به معني نجيب و شريف

ايرلند: سرزمين قوم اير (انگليسي)

ايسلند: سرزمين يخ (ايسلندي)

باهاما: درياي كم عمق يا ريشدارها (اسپانيايي)

بحرين: دو دريا (عربي)

برزيل: چوب قرمز

بريتانيا: سرزمين نقاشي شدگان (لاتين)

بلژيك: سرزمين قوم بلژ از اقوام سلتي، واژه بلژ احتمالاً معني كيسه مي داده

بليز: يا از نام دزدي دريايي به نام والاس يا از واژه اي بومي به معناي آب
گل آلود

بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشي)

بوتان: تبتي تبار

بوتسوانا: سرزمين قوم تسوانا

بوركينافاسو: سرزمين مردم درستكار

بوليوي: از نام سيمون بوليوار مبارز رهايي بخش آمريكاي لاتين

پاراگوئه: اين سوي رودخانه

پاكستان: سرزمين پاكان (فارسي دري)

پاناما: جاي پر از ماهي (زبان كوئِوا)

پرتغال: بندر قوم گال از اقوام سلتي (لاتين)

پورتوريكو: بندر ثروتمند (اسپانيايي)

تاجيكستان: سرزمين تاجيك ها (فارسي دري)

تانزانيا: اين نام از هماميزي تانگانيگا سرزمين درياچه تانگا + زنگبار
گرفته شده

تايلند: سرزمين قوم تاي

تركمنستان: سرزمين ترك + ايمان = تركيمان = تركمان = تركمن سرزمين ترك هايي
كه مسلمان شده اند (مربوط به سده هاي آغازين اسلام)

تركيه: سرزمين قوي ها (تركي با پسوند عربي)

جامائيكا: سرزمين بهاران

جيبوتي: شايد به پادري بافته از الياف نخل مي گفتند (زبان آفار)

چاد: درياچه (زبان بورنو)

چين: سرزمين مركزي (چيني)

دانمارك: مرز قوم "دان"

دومينيكن: كشور دومينيك مقدس (اسپانيايي)

روسيه: كشور روشن ها، سپيدان

روسيه سفيد / بلاروس: درخشنده روس / سفيد روسي

روماني: سرزمين رومي ها

زلاند نو: زلاند جديد (زلاند نام يكي از استان هاي هلند به معناي درياست)

ژاپن: سرزمين خورشيد تابان (ژاپني)

سريلانكا: جزيره باشكوه (سنسكريت)

جزاير سليمان: از نام حضرت سليمان

سوئد: سرزمين قوم "سوي"

سوئيس: سرزمين مرداب

سودان: سياهان (عربي)

سوريه: سرزمين آشور (سامي)

سيرالئون: كوه شير

شيلي: پايان خشكي/ برف

عراق: شايد از ايراك به معناي ايران كوچك (فارسي)

عربستان سعودي: سرزمين بيابانگردان در تملك خاندان خوشبختواژه عرب به معني
گذرنده و بيابانگرد استسعود يعني خوشبخت.

فرانسه: سرزمين قوم فرانك از اقوام سلتي

فلسطين: يكي از اسامي قديم رود اردن

فنلاند: سرزمين قوم "فن"

فيليپين: از نام پادشاهي اسپانيايي به نام فيليپ

قرقيزستان: سرزمين چهل قبيله قرقيزي

قزاقستان: سرزمين كوچگران قزاقي

قطر: شايد به معناي باراني (عربي)

كاستاريكا: ساحل غني (اسپانيايي)

كانادا: دهكده زبان سرخپوستي "ايروكوئي"

كلمبيا: سرزمين كلمب (كريستف كلمب) (اسپانيايي)

كنيا: كوه سپيدي (زبان كيكويو)

كويت: دژ كوچك هندي (عربي)

گرجستان: سرزمين كشاورزان (يوناني)

لبنان: سفيد (عبري)

لهستان: سرزمين قوم "له"

ليبريا: سرزمين آزادي

مجارستان: سرزمين قوم مجار (مجاري)

مراكش: مغرب

مصر: شهر، آبادي

مقدونيه: سرزمين كوه نشين ها، بلندنشين ها (يوناني)

مكزيك: اسپانياي جديد (اسپانيايي)

موريتاني: سرزمين قوم مور (لاتين)

ميكرونزي: مجمع الجزاير كوچك فراسوي

نروژ: راه شمال

نيجر: سياه (لاتين)

نيجريه: سرزمين سياه (لاتين)

نيكاراگوئه: درياي نيكارائو (نام مردم آن منطقه) آگوئه (اسپانيايي)

واتيكان: گرفته شده از نام تپه اي به نام واتيكان (اتروسكي)

ونزوئلا: ونيز كوچك

ويتنام: اقوام "ويت" جنوبي (ويتنامي)

ويلز: بيگانگان (ژرمني)

هلند: سرزمين چوب آلماني

هند: پر آب (فارسي باستان)

هندوراس: ژرفناها (اسپانيايي)

يمن: خوشبخت

يونان: سرزمين قوم "يون
------------------------------------------------------------------------

دلمـ ، یڪ ڪوچه میخـواهد

بے بن بستــ ..

و یڪـ خـدا ڪه با هم ڪمے راه برویمـ ..




برچسب‌ها: معنی نام کشورهای جهان

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |
؛عصيان
نشر تدبير
0
فروغ فرخزاد
نشر تدبير
http://tadbir.blogspot.com/1

  عصيان بندگي

۰
بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گوری

هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ جام خود پرستي را
يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي
از لب شعر م بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست


***

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشد
چيستم من زاده يك شام لذتباز؟
ناشناسي پيش ميراند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز
برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش؟
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم
من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت
ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو
روزها رفتند و آن آواي لالايي
مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو
كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال


رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهماني بي خبر انگشت بر در زد
ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز
مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست
مي شكستم شاخه هاي راز را اما
از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست
راه من تا دور دست دشتها مي رفت
من شناور در شط انديشه هاي خويش
مي خزيدم در دل امواج سرگردان
مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش
عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم
چيستم من از كجا آغاز مي يابم
گر سرا پا نور گرم زندگي هستم
از كدامين آسمان راز مي تابم
از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش
دانه انديشه را در من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگي مغرور



يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است
گر نبودم يا به دنياي دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟
باز آيا مي توانسم كه ره يابم
در معماهاي اين دنياي رازآلود
ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ
سايه افكندي بر آن پايان و دانستم
پاي تا سر هيچ هستم ‚ هيچ هستم ‚ هيچ
سايه افكندي بر آن پايان و در دستت
ريسماني بود و آن سويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش
هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو
گوسپندي در ميان گله سرگردان
آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي
مي زده در گوشه اي آرام آسوده
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد
هر كه شيطان را به جايم برگزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش كردي او را سوي ما راند ي
اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله
ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي
مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتي وحشي شود در بستري خاموش

7
بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد
عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش مي شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان مي خواران خروش افكند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد
عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني
هادي گم كرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محرابها رقصيد
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
عصيان
نشر تدبير
8
در ره زيبا پرستانش رها كردي
آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش
گنبد ميناي ما را پر صدا كردي
چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني
ما به پاي افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيره قوم ثمود تو
خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني
واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود
از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي
رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم
گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي
چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد
با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد

تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم
گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟
هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي
زو نشاني بود يا آواي پايي بود
تو من و ما را پياپي مي كشي در گود
تا بگويي ميتواني اين چنين باشي
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتك سرد آهنين باشي
چيست اين شيطان از درگاهها رانده
در سراي خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيكر سوزنده اش دستي
عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده
چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد
تيره روحي ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي
تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند
تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني
ميل او كي مايه اين هستي تلخست
راي او را كي از او در كار پرسيدي
گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي
اي بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش
ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند
شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا
گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد
پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان
قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد
اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد
گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است
شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي درآلود
تف بر اين هستي كه انسان نفرت انگيزست
خالق من او
 و او هر دم به گوش خلق
از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم
من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟
 او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم
دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت
دام صيادي به دستم داد و رامم كرد
تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه
عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد
دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت
منتظر برپا ملكهاي عذاب او
نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود
تشنه قربانيان بي حساب او
ميوه تلخ درخت وحشي زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل
آن شراب از حميم دوزخ آغشته
ناز ده كس را شرار تازه اي در دل
دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود
دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت
تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد
او به من رسم فريب خلق را آموخت
من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش
عصيان
نشر تدبير
12
بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده
اي مريدان من اي گمگشتگان راه
راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده
اي مريدان من اي گمگشتاگان راه
راه راهي نيست تا راهي به او جوييم
تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد
راه ناپيداست ما خود راهي اوييم
اي مريدان من اي نفرين او بر ما
اي مريدان من اي فرياد ما از او
اي همه بيداد او ‚ بيداد او بر ما
اي سراپا خنده هاي شاد ما از او
ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم
ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم
ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم
از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم
ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم
ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد

ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم
ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم
دام خود را با فريبي تازه مي گسترد
او براي دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد
اي مريدان من اي گمگشتگان راه
من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم
گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما
من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم
اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت
اشك باريدم پياپي اشك باريدم
اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم
اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين
دستهايم با نوازش ها فرود آمد
اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست
زانوانم بي تامل در سجود آمد
اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ
 آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد
آرزو مي كرد تا روح صفا گردد
ني خداي نيمي از دنياي دون باشد
بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟
ما كه خود افتادگان زار مسكينيم
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار
نقش دستي ‚ نقش جادويي نمي بينيم
ساختي دنياي خاكي را و ميداني
پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست
ما عروسكها و دستان تو دربازي
كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست
شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم
ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم
راه مي بندي و مي خندي به ره پويان
در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم
ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم
پس دگر افسانه روز قيامت چيست؟
پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم
 
اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد
پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا
از غبار جسمها خيزنده دودي سرد
خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتي
مي فروش بيدل و ميخواره سرمست
ساقي روشنگر و پير سماواتي
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
باز آنجا دوزخي در انتظار ماست
بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل
هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست
ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي
آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود
آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود
هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود
اين منم آن بنده عاصي كه نامم را
 دست تو با زيور اين گفته ها آراست
واي بر من واي بر عصيان و طغيانم
گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست
باز در روز قيامت بر من ناچيز
خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم
در ترازو مي نهي بار گناهم را
تا بگويي سركش و تاريك خو بودم
كفه اي لبريز از گناه من
كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟
ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگيز
روي در روي تو از خود گفتگو كردن
آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق
در ترازوي تو نا گه جستجو كردن
در كتابي ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم
نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم
تو به كار داوري مشغول و صد افسوس
؛در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم
خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان
من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي
خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي
تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده
مارهاي زهرآگين تكدرختانش
از دم آنها فضا ها تيره و مسموم
آب چركيني شراب تلخ و سوزانش
در پس ديوارهايي سخت پا برجا
هاويه آن آخرين گودال آتشها
خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد
جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را
كاش هستي را به ما هرگز نميدادي
يا چو دادي ‚ هستي ما هستي ما بود
مي چشيدم اين شراب ارغواني را
نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود
سالها ما آدمكها بندگان تو

با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم
معني عدل ترا هم خوب فهميديم
تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندي
از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز
نسيه دادي ‚ نقد عمر از خلق بستاندي
گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند
سالها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامي بر لب و در عالم و رويا
جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند
هم شكستي ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهايشان با كينه خنديدي
گور خود گشتند و اي باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباريدي
از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟
در بهشت جويها از مي روان باشد
هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا

حوري يي از حوريان آسمان باشد
ميفريبي هر نفس ما را به افسوني
ميكشاني هر زمان ما را به دريايي
در سياهيهاي اين زندان ميافروزي
گاه از باغ بهشتت شمع رويايي
ما اگر در اين جهان بي در و پيكر
خويش را در ساغري سوزان رها كرديم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو
ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را
حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود
بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را
من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را
چيست اين افسانه رنگين عطرآلود
عصيان
نشر تدبير
20
چيست اين روياي جادوبار سحر آميز
كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور
جامه هاشان از حرير نازك پرهيز
كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم
لرزش موج خيال انگيز دامانها
ميخرامند از دري بر درگهي آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك
نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت
گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده
سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي
ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها
گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل
قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس
پرده ها چون بالهايي از حرير سبز
عصيان
نشر تدبير
21
از فضاها مي ترواد عطر تند ياس
ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق
ناممان ميخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي
مومنان بيگناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش
جان ما را شوق وصلي و شتابي بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابي بود
هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي
مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست
هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم
هر كه را من برگزينم پاكدامنست
پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش
تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم
يا براني يا بخواني ميل ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم
تو چه هستي اي همه هستي ما از تو
عصيان
نشر تدبير
22
تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي
ديگران در كار گل مشغول و تو در گل
مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي
تو چه هستي اي همه هستي ما از تو
جز يكي سدي به راه جستجوي ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه مي آيي و مي خندي به روي ما
تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش
برق چشمان سرابي ‚ رنگ نيرنگي
شيره شبهاي شومي ‚ ظلمت گوري
شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم
تشنه سرخي خوني ‚ دشمن نوري
خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو
كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودي مرا اما
عصيان
نشر تدبير
23
گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم
عصيان
نشر تدبير
24
عصيان خدايي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ درد آلود انسانها
باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
عصيان
نشر تدبير
25
مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم
همچو فريادي بپيچم در دل دنيا
چند روزي هم من عاصي خدا باشم
گر خدا بودم خدايا زين خداوندي
كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود
من به اين تخت مرصع پشت مي كردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدايا لحظه اي از خويش
مي گسستم مي گسستم دور مي رفتم
روي ويران جاده هاي اين جهان پير
بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم
وحشت از من سايه در دلها نمي افكند
عاصيان را وعده دوزخ نمي دادم
يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم
يا در اين دنيا بهشتي تازه ميزادم
گر خدا بودم دگر اين شعله عصيان
كي مرا تنها سراپاي مرا مي سوخت
عصيان
نشر تدبير
26
ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد
پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت
سينه ها را قدرت فرياد مي دادم
خود درون سينه ها فرياد مي كردم
هستي من گسترش مي يافت در هستي
شرمگين هر گه خدايي ياد مي كردم
مشتهايم اين دو مشت سخت بي آرام
كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد
آن چنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت
تا كه هستي در تن ديوارها مي مرد
خانه مي كردم ميان مردم خاكي
خود به آنها راز خود را باز مي خواندم
مينشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم
شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت
مست از او در كارها تدبير مي كردم
مي دريدم جامه پرهيز را بر تن
خود درون جام مي تطهير مي كردم
عصيان
نشر تدبير
27
من رها مي كردم اين خلق پريشان را
تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه اي از باده هستي بياشامند
خويش را با زينت مستي بيارايند
من نواي چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سينه ها جايم
مسجد و ميخانه اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه هاي روشن پايم
من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستي
من سراپا عشق بودم كام بودم كام
مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش
گوش بر فرياد خلق بي نواي خويش
تا ببينم درد هاشان را دوايي هست
يا چه مي خواهند آنها از خداي خويش
گر خدا بودم در سولم نام پاكم بود
اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود
عصيان
نشر تدبير
28
عشق شمشير من و مستي كتاب من
باده خاكم بود آري باده خاكم بود
اي دريغا لحظه اي آمد كه لبهايم
سخت خاموشند و بر آنها كلامي نيست
خواهمت بدرود گويم تا زماني دور
زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست
زانكه نازيبد زبون را اين خداييها
من كجا وزين تن خاكي جداييها
من كجا و از جهان اين قتلگاه شوم
ناگهان پرواز كردن ها رهايي ها
مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم
آه حتي در پس ديوارهاي عرش
هيچ جز ظلمت نمي بينم نمي بينم
اي خدا اي خنده مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست دردا ‚ ناله هاي من
من ترا كافر ترا منكر ترا عاصي
كوري چشم تو ‚ اين شيطان خداي من
عصيان
نشر تدبير
29
عصيان خدا
گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم
سكه خورشيدي را در كوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نيمه شب در پرده هاي بارگاه كبرياي خويش
پنجه خشم خروشانم جهان را زير و رو مي ريخت
دستهاي خسته ام بعد از هزاران سال خاموشي
كوهها را در دهان باز دريا ها فرو مي ريخت
مي گشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار
ميفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
مي دريدم پرده هاي دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
مي دميدم در ني افسوني باد شبانگاهي
تا ز بستر رودها چون مارهاي تشنه برخيزند
خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند
بادها را نرم ميگفتم كه بر شط تبدار
عصيان
نشر تدبير
30
زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را مي گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار ديگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم
آب كوثر را درون كوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در كف گله پرهيزكاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدايي نيمه شب در بستر ابليس
در سراشيب خطايي تازه ميجستم پناهي را
مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي
لذت تاريك و درد آلود آغوش گناهي را
عصيان
نشر تدبير
31
شعري براي تو
اين شعر را براي تو ميگويم
در يك غروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم آغاز
در كهنه گور اين غم بي پايان
اين آخرين ترانه لالاييست
در پاي گاهواره خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
بگذار سايه من سرگردان
از سايه تو دور و جدا باشد
روزي به هم رسيم كه گر باشد
كس بين ما نه غير خدا باشد
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
ميسايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد
عصيان
نشر تدبير
32
بر طعنه هاي بيهده ‚ من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
چشمان بيگناه تو چون لغزد
بر اين كتاب در هم بي آغاز
عصيان ريشه دار زمانها را
بيني شكفته در دل هر آواز
اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم
بيقدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و ريا كاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري
بگذار تا دوباره شد لبريز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود كه پرده بر اندازم
عصيان
نشر تدبير
33
از چهر پاك حضرت مريم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامي
در سينه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضاي تيره زندانست
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه اين جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم
ديريست كاشيانه شيطانست
روزي رسد كه چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانه درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود
عصيان
نشر تدبير
34
پوچ
ديدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
مي رميدي
مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه
ناشكيبا مرا در پي خويش
ميكشيدي
ميكشيدي
آخرين بار
آخرين بار
آخرين لحظه تلخ ديدار
سر به سر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد و من گوش كردم
عصيان
نشر تدبير
35
خش خش برگهاي خزان را
باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز در كام موجم كشاندي
گر چه در پرنيان غمي شوم
سالها در دلم زيستي تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چيستي تو
كيستي تو
عصيان
نشر تدبير
36
دير
در چشم روز خسته خزيده است
روياي گنگ و تيره خوابي
اكنون دوباره بايد از اين راه
تنها بسوي خانه شتابي
تا سايه سياه تو اينسان
پيوسته در كنار تو باشد
هرگز گمان نبر كه در آنجا
چشمي به انتظار تو باشد
بنشسته خانه تو چو گوري
در ابري از غبار درختان
تاجي بسر نهاده چو ديروز
از تارهاي نقره باران
از گوشه هاي ساكت و تاريك
چون در گشوده گشت به رويت
صدها سلام خامش و مرموز
پر ميكشند خسته به سويت
گويي كه ميتپد دل ظلمت
عصيان
نشر تدبير
37
در آن اتاق كوچك غمگين
شب ميخزد چو مار سياهي
بر پرده هاي نازك رنگين
ساعت بروي سينه ديوار
خالي ز ضربه اي ز نوايي
در جرمي از سكوت و خموشي
خود نيز تكه اي ز فضايي
در قابهاي كهنه تصاوير
اين چهره هاي مضحك فاني
بيرنگ از گذشت زمانها
شايد كه بوده اند زماني !
آيينه همچو چشم بزرگي
يكسو نشسته گرم تماشا
برروي شيشه هاي نگاهش
بنشانده روح عاصي شب را
تو خسته چون پرنده پيري
رو ميكني به گرمي بستر
با پلك هاي بسته لرزان
سر مي نهي به سينه دفتر
عصيان
نشر تدبير
38
گريند در كنار تو گويي
ارواح مردگان گذشته
آنها كه خفته اند بر اين تخت
پيش از تو در زمان گذشته
ز آنها هزار جنبش خاموش
ز آنها هزار ناله بي تاب
همچون حبابهاي گريزان
بر چهره فشرده مرداب
لبريز گشته كاج كهنسال
از غارغار شوم كلاغان
رقصد بروي پنجره ها باز
ابريشم معطر باران
احساس ميكني كه دريغ است
با درد خود اگر بستيزي
مي بويي آن شكوفه غم را
تا شعر تازه اي بنويسي
عصيان
نشر تدبير
39
صدا
در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بي تاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز طوفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
عصيان
نشر تدبير
40
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستوش داد
ز خاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
عصيان
نشر تدبير
41
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا صدا را ميشناسي
من او را دوست دارم دوست دارم
عصيان
نشر تدبير
42
بلور رويا
ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپيدي كنار تو
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد
هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم
بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد
گويي فرشتگان خدا در كنار ما
با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند
درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود
محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند
پيشاني بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو درياي روشني
با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود
در زير پلكهاي تو روياي روشني
عصيان
نشر تدبير
43
من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن
كلام خوش دلنواز را
چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند
افسانه هاي كهنه لبريز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ
در سينه قلب روشن محراب مي تپيد
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح
لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو
اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز
در سينه هيچ نيست به جز آرزوي تو
عصيان
نشر تدبير
44
ظلمت
چه گريزيت ز من ؟
چه شتابيت به راه ؟
به چه خواهي بردن
در شبي اين همه تاريك پناه ؟
مرمرين پله آن غرفه عاج
اي دريغا كه زما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
مي فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي ؟
او در اينجاست نهان
مي درخشد در مي
عصيان
نشر تدبير
45
گر بهم آويزيم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد
اندر آن لحظه جادويي اوج !
عصيان
نشر تدبير
46
گره
فردا اگر ز راه نمي آمد
من تا ابد كنار تو ميماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم
در پشت شيشه هاي اتاق تو
آن شب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويي به عمق روح تو راهي داشت
لغزيده بود در مه آينه
تصوير ما شكسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقه گندم بود
موهاي من خميده و قيري رنگ
رازي درون سينه من مي سوخت
مي خواستم كه با تو سخن گويد
اما صدايم از گره كوته بود
در سايه بوته هيچ نميرويد
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
عصيان
نشر تدبير
47
آشفته گرد پيكر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من كتاب تو افتاده
سنجاقهاي گيسوي من آنجا
بر روي تختخواب تو افتاده
از خانه بلوري ماهيها
ديگر صداي آب نمي آمد
فكر چه بود ؟ گربه پير تو
كاو را به ديده خواب نمي آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
ميخواستم كه با تو سخن گويد
اما خموش ماند بروي تو
آنگاه ستارگان سپيد اشك
سو سو زدند در شب مژگانم
ديدم كه دستهاي تو چون ابري
عصيان
نشر تدبير
48
آمد به سوي صورت حيرانم
ديدم كه بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من
دستي درون سينه من مي ريخت
سرب سكوت و دانه خاموشي
من خسته زين كشاكش درد آلود
رفتم به سوي شهر فراموشي
بردم ز ياد انده فردا را
گفتم سفر فسانه تلخي بود
نا گه بروي زندگيم گسترد
آن لحظه طلايي عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آنشب به كام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطره ابديت را
عصيان
نشر تدبير
49
بازگشت
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
نگهم پيشتر ز من مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود
شهر جوشان درون كوره ظهر
كوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش ميرفت و سخت مي لرزيد
خانه ها رنگ ديگري بودند
گرد آلوده تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادرها
همچو ارواح پاي در زنجير
جوي خشكيده همچو چشمي كور
خالي از آب و از نشانه او
مردي آوازه خواان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه او
گنبدي آشناي مسجد پير
عصيان
نشر تدبير
50
كاسه هاي شكسته را مي ماند
مومني بر فراز گلدسته
با نوايي حزين اذان مي خواند
مي دويدند از پي سگها
كودكان پا برهنه سنگ به دست
زني از پشت معجري خنديد
باد نا گه دريچه اي را بست
از دهان سياه هشتي ها
بوي نمناك گور مي آمد
مرد كوري عصا زنان مي رفت
آشنايي ز دور مي آمد
دري آنجا گشوده گشت خموش
دستهايي مرا بخود خواندند
اشكي از ابر چشمها باريد
دستهايي مرا زخود راندند
روي ديوار باز پيچك پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبوهش
عصيان
نشر تدبير
51
سبزي پيري و غبار زمان
نگهم جستجو كنان پرسيد
در كدامين مكان نشانه اوست ؟
ليك ديدم اتاق كوچك من
خالي از بانگ كودكانه اوست
از دل خاك سرد آينه
ناگهان پيكرش چو گل روييد
موج زد ديدگان مخمليش
آه در وهم هم مرا ميديد
تكيه دادم به سينه ديوار
گفتم آهسته : اين تويي كامي ؟
ليك ديدم كز آن گذشته تلخ
هيچ باقي نمانده جز نامي
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزويم بود
عصيان
نشر تدبير
52
از راهي دور
ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تف كرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران
تو به كس مهر نبندي مگر آن دم
كه ز خود رفته در آغوش تو باشد
ليك چون حلقه بازو بگشايي
نيك دانم كه فراموش تو باشد
كيست آن كس كه ترا برق نگاهش
مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟
يا در آن خلوت جادويي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي
تو به من دل نسپردي كه چو آتش
عصيان
نشر تدبير
53
پيكرت را زعطش سوخته بودم
من كه در مكتب رويايي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
واي بر من كه ندانستم از اول
روزي آيد كه دل آزار تو باشم
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي نه پيامي نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني
عصيان
نشر تدبير
54
رهگذر
يكي مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسيده نيمه شب از راه ‚ تن خسته ‚ غبار آلود
نهاده سر بروي سينه رنگين كوسن هايي
كه من در سالهاي پيش
همه شب تا سحر مي دوختم با تارهاي نرم ابريشم
هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش
و چون خاموش مي افتاد بر هم پلكهاي داغ و سنگينم
گياهي سبز ميروييد در مرداب روياهاي شيرينم
ز دشت آسمان گويي غبار نور بر مي خاست
گل خورشيد مي آويخت بر گيسوي مشكينم
نسيم گرم دستي حلقه اي را نرم مي لغزاند
در انگشت سيمينم
لبي سوزنده لبهاي مرا با شوق مي بوسيد
و مردي مي نهاد آرام با من سر بروي سينه ي خاموش
كوسنهاي رنگينم
كنون مهمان ناخوانده
عصيان
نشر تدبير
55
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها مي فشارد ديدگان گرم خوابش را
آه من بايد به خود
هموار سازم تلخي زهر عتابش را
و مست از جامهاي باده مي خواند كه آيا هيچ
باز در ميخانه لبهاي شيرينت شرابي هست
يا براي رهروي خسته
در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا
جاي خوابي هست ؟
عصيان
نشر تدبير
56
سرود زيبايي
شانه هاي تو
همچو صخره هاي سخت و پر

غرور
موج گيسوان من در اين نشيب
سينه ميكشد چو آبشار نور
شانه هاي تو
چون حصار هاي قلعه اي عظيم
رقص رشته هاي گيسوان من بر آن
همچو رقص شاخه هاي بيد در كف نسيم
شانه هاي تو
برجهاي آهنين
جلوه شگرف خون و زندگي
رنگ آن به رنگ مجمري مسين
در سكوت معبد هوس
خفته ام كنار پيكر تو بي قرار
جاي بوسه هاي من بر روي شانه هات
همچو جاي نيش آتشين مار
عصيان
نشر تدبير
57
شانه هاي تو
در خروش آفتاب داغ پر شكوه
زير دانه هاي گرم و روشن عرق
برق مي زند چو قله هاي كوه
شانه هاي تو
قبله گاه ديدگان پر نياز من
شانه هاي تو
مهر سنگي نماز من
عصيان
نشر تدبير
58
جنون
دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاري كه ميرسد از راه ؟
يا نيازي كه رنگ ميگيرد
درتن شاخه هاي خشك و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسيمي كه ميترواد از آن
بوي عشق كبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان؟
لب من از ترانه ميسوزد
سينه ام عاشقانه ميسوزد
پوستم ميشكافد از هيجان
پيكرم از جوانه ميسوزد
هر زمان موج ميزنم در خويش
مي روم ميروم به جايي دور
بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبريزم
عصيان
نشر تدبير
59
يار من كيست اي بهار سپيد ؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست اي بهار سپيد
دشت بي تاب شبنم آلوده
چه كسي را به خويش مي خواند ؟
سبزه ها لحظه اي خموش خموش
آنكه يار منست مي داند
آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه گويي كه اين همه آبي
در دل آسمان نميگنجد
در بهار او زياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را
اي بهار اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
عصيان
نشر تدبير
60
مي خزم همچو مار تبداري
بر علفهاي خيس تازه سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
عصيان
نشر تدبير
61
بعدها
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
عصيان
نشر تدبير
62
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
عصيان
نشر تدبير
63
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
عصيان
نشر تدبير
64

زندگي

آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه ميخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم پر شدم ز زيبايي
؛پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جايي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عصيان
نشر تدبير
66
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام توست بر آن
مي مكم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو كام ميگيرم
عصيان
نشر تدبير
67
نشر تدبير منتشر کرده است :
کاشفان فروتن شوکران : احمد شاملو
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...: فروغ فرخزاد
ماهی سياه کوچولو: صمدبهرنگی
ترانه های خيام: صادق هدايت
عصيان: فروغ فرخزاد


در صورتی که تمايل داريد کتب بالا برای شما ارسال شود با ما تماس بگيريد
نشر تدبير تنها انتشاراتی که کتابهای خود را به صورت فايلهای کامپيوتری
رايگان برای شما ارسال می کند.
آدرس ما:
http://tadbir.blogspot.com
Renowa1000@aol.com


برچسب‌ها: ؛عصيان

تاريخ : | | نویسنده : ایمان |